ندارد

سلااااااااااااااام

بالاخره این بلاگفا درست شد

این مدت اتفاق جالب زیاد نیفتاده اما ی اتفاق افتاده که به اندازه چندین تا اتفاق هیجان انگیزه

اولا که طبق اون برنامه ای که تو چند تا پست قبل واستون گذاشته بودم،ردا امتحان تاریخ داشتیم اما به طف مدیرمون مجددا برنامه تغییر کرد

تاریخ از3شنبه موکول شده به4 شنبه

زمین از 5 شنبه به شنبه

و آمار از شنبه موکول شد به 2 شنبه

البته من راضی نیستما ولی تابع جمعم دیگه

آخه با اینکه از دیروز دیگه باید می رفتیم مدرسه اما ما دانش آموزان زور زیاد بعد از امتحان زیست کلاسای دیروز و امروزو لغو کردیم که تاریخ بخونیم و دیروز ساعت9:30 خونه بودیم و منم همه درسای تاریخو خوندم و الآن علافم و این یکم ناخوشاینده واسم

راستی ریحانه از دی ناین که پرسیدی چطور خوندی تو یه روز؟باید بگم به شرح زیر خوندم:

درس 1 تا 5 از ساعت 10:30 تا 1:15

درس 6و7 از ساعت 2:27 تا 3:30

درس 8 تا 11 از ساعت 4:30 تا 6:40

خلاصه که اینطوری 111 تا صفحه تاریخ تموم شد

راستی یادم نبود.امروز زنگ اول که معارف داشتیم رفتیم سرکلاس و 9:15 خونه بودیم

بهمون گفته نفری 1000 تومن بیارید تا گل نرگس بگیریم واسه جشن امامت امام زمان

خدارو سکر تا اینجا امتحانا عالی بود بجز زبان فارسی.آخه بعد از امتحان شیمی مریض شدم.اون روز عصر و فردا عصرش که شب امتحان بود زیر سرم بودم.

امتحان عربی و معارفمونو گرفتیم20هر3تامون چه رو برگه چه نمره مستمر

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا

خلاصه که بگم واستون از اون اتفاق

روز 4 شنبه مورخ 20 دی و پنج شنبه مورخ 21 دی به خودمون استراحت دادیم و ی نیم نگاهم به کتاب زیستمون نکردیم

پنج شنبه شبم خونه بابابزرگ واسه نذری دعوت بودیم که از نزدیکای ظهر رفتیم اونجا

همه اومده بودن شهرمون بجز یکی از خاله هام.چون هفته گذشته واسه نذر داییم اومده بود و نمی تونست بیاد

شب واسه خواب اومدم خونه و اونجا پیش دخترا نموندم

آخه فردا واسه ناها ر خونه خاله مامانم که اونم نذر داشت دعوت بودیم و می خواستم تا قبل از ظهر درس بخونم

خاله مامانم مادر زن د اییمه و سفرشو خونه داییم انداخت

من صبح جمعه فصل1و2و نصف3 رو خوندم و رفتم اونجا

دیدم فضا واسه درس مساعده.تا قبل ز ناهار فصل3 رو هم خوندم

بعد از ناهار دیدم مجددا شرایط مساعده.گفتم بزار فصل 5 هم که کوچیکه بخونم.اونم خودنم.دیدم بازم فضا مساعده.فصل4 هم خوندم.فضا واسه فصل 6 هم مساعد بود اما مامان بزرگم گفت بسه دختر.کور شدی

لازم به ذکره بگم دلیل مساعد بودن شرایط این بود که دخترخالم و دختر داییم داشتن درس می خوندن

بریم سر اون اتفاق

پس از مطالعات فراوان گل به روتون رفتم دستشویی

همیشه خونه داییم که بودم این فک به ذهنم خطور می کرد که اگه گوشیم از جیبم بیفته و بره پایین چی؟؟؟؟؟؟؟؟

اما هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود آخه گوشیمو میزاشتم تو آینه روشویی

اما اونشب این کارو نکردم

چشمتون روز بد نبینه

گوشی از تو جیبم در اومد

افتاد جلو توالت

خم شدم برش دارم رفت تو سنگ توالت

اومدم برش دارم

رفت تو چاه بست و رفت پایین

منم با جیغ و فریاد رفتم تو هال که زندایی که برس به دادم بدبخت شدم

می گفت چی شده مگه

گفتم بدو گوشیم رفت

داییام مهمون داشتن و پسرداییم اومد گفت  چه خبرتونه؟

وقتی ماجرا رو فهمید،گفت نگران نباش.لوله فاضلابمون شتری داره و فلان جا وایساده که کاملا تمییزه و می تونه رش داری

زنداییم هم دستکشو و 2 تا پلاستیک پوشوند و ا سختی فراوون درش آوردم

حالا زندداییم به دخترداییم میگه برو بقیه مییم نرفته بود پایین

آخه این دخترداییم خیلی ضایس

میگه باشه خاله نمیگم

خلاصه که درش آوردم.همونطور که پسرداییم گفته بود،تو ی منطقه تمییز بود و اصلا کثیف نشده بود.دیگه پوری کلی عطر کاریش کرد و و فاتحانه رفت به سوی جمع که من گوشی رو در آوردم

اینجا بود که ضایع بازیای فاطیما موثر واق شد گفت دروغ نگو.بهناز خودش دست کرد تو فاضلاب و گوشیشو در آورد

حالا مثلا زندایی بهش سپرده بود بگه بین لبه چاه بست بود و پایین نرفته

ی دفعه همه گفتن مگه پایین بو که زنداییم گفت نه

خلاصه شبم همه خونه داییم بویم.آخه مهمونی پایان خدمت پویان بود.تا ساعت3 که اونجا بودبم،بحث همه گوش من بود

جواب معما گوشی من بود

چواب بیست سوای گوشی من بود و .............

شب خوبی بود

ی عالمه معما گفته شد و جواب ی دونش موند که پوریا گفت جوابی که من دادم به جواب نزدیکه

ی عالمه بیست سوالی بازی کردیم

اسم فامیل باتزی کردیم

2 تا گروه بودیم که مامان من و یکی ا خاله هام و یکی از زانداییم شدن داور بیل اللملی

2 تا حرفی بازی کردیم

مثلا بجای اینکه بگن یا ش میگفتن با شا

خیلی چسبید

آخرشم اسم بازی کردیم که با آخر اسم قبلی اسم بعدی رو میگه

بعدشم این مدلی رو محدود کردیم به اشیا بجای اسم

 م همچنان یکی بحث گوشی منو پیش می کشید

فردا صبحشم یعنی شنبه صبح فصل 6 رو وندم و مجددا راهی خونه بابابزرگ شدیم واسه مهمونی پایان خدمت پویان

ساعت7شب هم همه رفتن شهرای خودشون و ما هم 7:20 خونه بودیم

اینم از این چند روز

2هفته دیگه،ما همچین موقعی تو اتوبوسیم به سمت مشهد

هوریه هوریه(همون هورا منظوره)

خلاصه که اصلا حس مدرسه رفتن نیست

راستی به تعویق افتادن امتحانا ی خوبی داشت و تونم این که

قزار بوو دبیر فیزیکمون از مباحثی که تو نوبت اول جز امتحان نبود، 2 بهمن امتحان بگیره که دیگه امتحان آمار داریم و نمی تونه

هفته آیندشم تعطیلیم

بازم هوریه

دوستان کامنتا خیلی کم شده

این پست کامنتاش بترکونه هاااااااااااااااااااااا

دوست خوشچل شما

بهناز

 

توووووووووووووووووووووووووووووووووولدم مبارک

  شکلک های محدثه جون

چه خبر خوبید؟

چیکار میکنید با امتحانا؟

ما که امتحانا شروع شده 4 تا رو دادیم که خدا رو شکر خوب بوده زبان فارسی هم فردا داریم که ایشالا خوب باشه

نگید خل شده روز قبل از امتحان اومده نت

نه امروز آبجی بهناز و فرنوش آبجی دار شدن

تبریک میگم بهتون آبجیاااااااااااااااااااااااااااااااااا

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

خالم میگفت نرجس از اول قدمت خوب نبود مث اینکه وقتی من به دنیا اومدم امتحان فیزیک ترم داشته هر چی گفته بابا من واسه اولین بار خاله شدم امتحان رو بعدا ازم بگیرین قبول نکردن

بله امروز تولد منههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

فرنوش خانوم آبجی وسطیه منم( آخه فرنوش تو همه چی وسطه)

امسال 17 ساله شدم چقدر زود بزرگ شدیم به قول بهناز قبلا یکی رو میدیم 17 سالش بود میگفتیم خوشبحالش کاش ما هم 17 سالمون میشد ولی حالا که 17 سالمونه بازم میگیم خوشبحال اونا که 20 سالشونه چقدر زود گذشت

تولد امسال حال و هوام یه جور دیگست

برام دعا کنید بچه ها خیلیی دعا کنید

تازگیا فهمیدم یه مشکلی دارم که هیچ کاری واسش نمیتونم بکنم

البته خدا اگه یه مشکل میده صد تا راه حل هم پشتش میده درسته نمیتونم کاملا رفعش کنم ولی خب بعضی وقتا یه چیزیایی تو زندگی پیش میاد که مجبوری باهاش کنار بیای شاید این صلاح باشه و حالا من که  میتونم کنترلش کنم بالاخره کنار اومدن و ساختن هم ی جور راه حله دیگه

تو این مدت خیلیی جاها رفتم خیلیی ها رو دیدم و فهمیدم مشکلی که من دارم در مقابل مشکل خیلییاااااااااااااااااااااااااااای دیگه هیچی نیست مثلا اون خانومی که بیماری ام اس داشت و دستاش جون بغل کردن بچه ی ۴ سالش رو نداشت یا اون خانوم جوونی که یه چشمش کور شده بود واسه سالم نگه داشتن چشم دیگش به دکتر التماس میکرد

 به خودم امیدوار شدم

هر چی خدا بخواد

خدا شکرت واقعا شکرت

تولدم هم مبارک

اااااااااااااااااااااااااااااا یادم نبود بگم کادو ها یادتون نره هااااااااااااااااا هر کی کادو نده نمیذارم به کیکم دست بزنه

اینم کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکم

نوش جون اونایی که کادو دادن:

ماه دیگه،همچین روزی.........................

سلاااااااااااااااا سلااااااااااااااااااام

والا چرا اینقد کامنتا کم شده ها ها ها ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بنظرتون عنوان این پست منظورش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دانش آموزان که تنها فکر و ذکرشون امتحاناست،زود میگن چنین روزی ماه آینده از دست امتحانا خلاص شدیم

یا دانشجوها میگن چنین روزی ماه آینده،تازه بدبختیامون شروع میشه

اما نه

نه حرف دانش آموزا نه حرف دانشجوها

پس چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نرجس نگو که نفهمیدی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

دی نایناهم شاید همشون،شاید هیچکدومشون،شاید فقط ریحانه"1"متوجه منظورم شده باشه

خب بزار بگم

یک ماه دیگه چنین روزی،من،نرجس و فرنوش تو اتوبوسیم

تو راه رفتن به مشهد

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چقد بهش نزدیک شدیم دوسیاااااااااااااااااا

از اول مهر تاحالا همه فکر و ذکرمون مشهده

اینو واسه اردوی مشهد بخرم

اینو واسه اردو مشهد خریدم

اونجا فلان کار کنیم

فلان چیز بخریم و ...................

اولین اردوی دانش آموزی ما به مشهد،سال اول راهنمایی(سال86)بود

بنظرم چون هوایی بود،مسیر رفت و برگشتش،لذت مسیر اردوی سال اول دبیرستانو نداشت

اما خودش عالی بود

تو اون اردو بود که من و نرجس با فرنوش صمیمی شدیم.البته من و فرنوش پیش دبستانی رو یه جا گذرونده بودیم.

اون سال هتل بنیاد شهید بودیم.ی هتل نسبت له و قدیمی که لوکشینش دقیقا روبروی هتل اطلس بودن.صرفا واسه اینکه ما هی به هتل اطلس نگاه کنیم و بگیم

اوووووووووووووووووه مای گاد

اون سال

من

نرجس

فرنوش

نگین از دی ناین

فروغ.ب

کوثر.ر

تو ی اتاق بودیک که الان دیگه کوثر و فروغ با ما نیستن

تو اون اردو که فک کنم5روز بود،ما سرجمع5ساعت نخوابیدیم

همش اذیت کردیم و..........

البته کوثر قربونش برم دائم خواب بود

نگین بیدارش میکرد میگفت کوثر پاشو می خوایم بریم بیرون.

بیدار میشد میگفت سلام و دوباره می خوابید

یا شب آخر چون دیرتر آماده شد کلید اتاقو بهش دادیم که تحویل بده و گفت تحویل دادم

بعد هرچی دنبال کلید گشتیم نبود.کلی ما4تا گریه کردیم اما اون فقط با دوستاش می خندید تا اینکه یه دفعه گفت شما چرا گریه می کنین؟

گفتیم کلید به مسئول هتل تحویل داده نشده.تو اتاقم نیست

در اومد گفت:آها گذاشتم رو سر یخچال

دوس داشتم خفش کنم.ایییییییییییییییییش

یا اینکه ی شب نازنین اینا(بقیه دوستامون)فرنوش و فروغو گروگان گرفتن و بردن اتاق خودشون.وقتیم من و نگین رفتیم واسه مذاکره و تحویل ربوده شدگان،دیدیم ی کوه از پوست تخمه وسط اتاقشونه

همشم واسه خرید می بردنمون بازار بین اللملی

نگین یادته اونجا با فائزه ملاقات کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای تو یه مغازه13تا عروسک خریدیم

همون موقع تولد فروغ بود

من و نگین و فرنوش هرکدوممون ی عروسک خریدیم واسش

رفتیم تو ی روسری فروشی.فروغ ی روسری پوشید.هم بهش میومد.هم خودش دوسش داشت

اما دریغ از اینکه ی ی ریالی تو کیف یکیمون بود

آخه گفته بودن پولاتونو ی جا نیارید بیرون.تا اینکه پس از گشتن بسیار،نرجس پول پیدا کرد و اونو بعنوان هدیه تولد واسش خرید.

بعد پسره در اومده میگه ایشون بانکتونه؟؟؟؟؟؟؟

یا اینکه همگی تشنه بودیم

اصلا هم فروشگاه نبود

ی بانک تو پاساژ دیدیم

4تایی حمله کردیم به آبسردکنش

ما بودیم و ی لیوان

اینقد آب خوردیم که همه بهمون خیره شده بودن

همون لحظه ی خانومه اومد گفت میشه لیوانتونو بدین بچم اب بخوره؟

از اونجایی که بچهه آب بینیش سرازیر شده بود،گفتم نه.ما سرماخوردیم.واسه بچه بده

حالا کاشکی لیوان خودم بود که نمی خواستم بدم.لیوان فرنوش بود

یا اینکه اینقد با آسلسورش این طبقه اون طبقه کردیم که رانندش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حفظ شده بود الان کجا می خوایم بریم

ی عصرم بردنمون طرقبه

نیمه ساخته بود ولی جالب بود

مدیرمون و همه مسئولا تو کافی شاپ بودن و همه همه غلطی می کردن البته دور از جون ما4تاااااااااا

وااای

ما و این حرفاااااااااااااااااا

بعدم رفتیم سوار ترن پایی شدیم(نمی دونم اسمش چیه.ی چیز بود شبیه ترن که باید خودمون پدال میزدیم)

بعدم که برگشتیم

آخرای اسفند رفتیم و بعدشم از24اسفند مدرسه تعطیل شد و من خودم بخاطر بی خوابیای اون5روز چند روز خواب زمستونی بودم.حتی واسه غذا هم بیدار نمی شدم

گذشت و گذشت تا شد سال اول دبیرستان

این بار من و نرجس و فرنوش به همراه دی ناین رفتیم مشهد اونم زمینی

اواخر بهمن اوایل اسفند بود.

دی ناینا تقریبا تازه این اسمو واسه گروهشون انتخاب کرده بودن

ما هم تو راه از دوستان خواستیم واسه گروه سه نفره ما اسم پیدا کنن

بطور معمول بهمون میگفت3کلیه پوک البته پوک نه پر

که نگین گقت3کی پی

اینطوری ما هم گروه دوستی و گروه خواهریتمون اسم دار شد

اینجا ی اشتابه دستوری رخ داد---------خواهریت منظورمه

خلاصه نزدیکای مشهد بویم ک دونه های کوشولوی برفو دیدیم.ماها هم که برف ندیده(ما بارونم بزور می بینیم چه برسه برف.البته  سال چهارم و پنجم ابتدایی ی نصفه روز برف اومد.بعد مدرسه ما تعطیل شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

کلی ذوق کردیم

.نگینم زنگید به شوهر خاله مشهدیش و ملتفت شدیم روزای اقامت ما اونجا با بارش برف همراست

این بار تو هتل آپارتمان رضا اسکان پیدا کردیم

2تا اتاق6نفری دادن به ما و دی ناینا

البته میگفتن6نفره ولی2تا تخت و 2تا کاناپه یه نفری بیشتر نداشت

دیگه ما 2تا کاناپه رو دادیم به دی ناینا

اون9تا ی اتاق و ما 3تا ی اتاق

تو اتاق دو تا تخت بود.باهمکاری هم اونا رو آوردیم تو هال.آخه اتاقش بخاری نداشت.اونا رو موازی هم البته از طول اتاق کنارهم گذاشتیم و خودمون عرضی روش خوابیدیم

البته اونا رو ملافه و پتوهای خودمون پوشوندیم که از راست به چپ نرجس کنار پنجره،فرنوش وسط و من کنار بخاری خوابیده بودیم

تو اتاق ی کمد دیواری بود که پالتوها و مانتوهامون سر رگال بود و ساکامون پایینش.

یخچال خالیم پرپر شد.

 اتاق کاملا مرتب که وقتی دیناینای شلخته(ببخشید دیگه) دیدنش چون وسایلامون مثه خودشون تو گوشه کنار اتاق پخش نبود،پرسیدن پس وسایلاتون کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه دی ناینا نرسیده شیرآب دستشوییشونو کندن و واسه دستشوییم میومدن تو اتاق ما

گذشه از اون،اینقد اتاقمون تمیز بود که بقیه ها میومدن و اونجا نماز می خوندن

این بار آزادی بیشتر بود

از صبح که میرفتی اگه ناهار می خواستی ظهر میومدی نمی خواستی تا10و11شب اجازه بیرون موندن داشتی

ماهم فقط بازار رضا رو بلد بودیم.اینقد رفتیم و اومدیم که همه شناختنمون

نرجسم اومده بود ازخودش  مدرنیت خارج کنه،جای پول کارت آورده بود که از شانسش سیستما بهم ریخت و پول بی پول............

از مسیری که میرفتیم حرم،فقط شیرکاکائو بود.همش فرنوش میگفت شیرکاکائو و چون800تومن بود نمیخریدیم

بعدش که برگشتیم،بسی تعجب کردیم که چرا بخاطر800تومن نخردیمیش

یا بوی ذرت مکزیکی بهشون خورد.من که دوس نداریم.اون تا رفتن بپرسن چنده.فک کرده بودن مثه شهر خودمون500تومنه که وقتی گفته بودن مرده کلی دعواشون کرده بوده که500تومن کجا بوده.2000تومنه

همون لیوان500تومنی شهر ما=لیوان2000تومنی مشهدیا بود

لواشک سر خشک کن لباسشویی خریدیم آخه طرحش عین سر خشک کن بود

ی عکاسییم سر راهمون بود هی میگفت بفرمایین عکس

ماهم نامردی نکردیم.خوب ازش قیمت هر سایزی رو پرسیدیم.

گفت حالا چه اندازه ای می خواین؟

گفتیم هیچکدوم و گذاشتیم رفتیم

ی عالمه برف بازی کردیم

در ساخت آدم برفیم کمک کردیم که نرجس دستور داده خودمون یه آدم برفی اختصاصی درست کنیم و باهاش کلی عکس بگیریم

تو حرمم بهمون گفتن دست همو بگیرین که لیز نخورین

نه نرجس نه فرنوش حاضر نشدن دست منو بگیرن آخه می گفتن من شلم که خدا نشونشون داد.دست همو گرفتن و خوردن زمین.منم فقط می خندیدم و قادر به انجام هیچ کاری نبودم

آخرین صبحم همگی رفتیم نماز جماعت صبح حرم.همگی خواب بودیم.طوریکه فرناز از دی ناین تو سجده خوابش رفته بود و از سجده بلند نشد

ی شبم ما رفتیم اتاق دی ناین.بساط پاسور پهن ود.فرنوشم نشست پاش و قیافش شده ود عین قمار بازای واقعی

منم عین بچه خانواده که وقتی ساعت مهمونی بیش از حد معمول میشه خوابش میره،همونجا رو سرامیکای یخ خوابیدم

نرجسم هی بولوتوث صدای 3بعدی از برو و بچ میگرفت و گوش میکرد و جنگولک بازی در میاورد.این یه اصطلاح دی ناینی و 3کی پی هست یعنی ادا اتفار

خلاصه که خیلی خوب بود

البته خاطره های این2تا اردو،بیشتر از این حرفاستا

ایشالله که امسالم خیلی بیشتر از اون2سال خوش بگذره

چن روز پیش فرنوش به صبا از دی ناین میگه ما هدفمون از مشهد رفتم فقط باهم بودنه نه چیز دیگه ای

خواهر حداقل حفظ آبرو کن بگو هدف زیارته نه مستقیم بگو هدف اینه و بس

امروزم امتحان فیزیک دادیم.طراح سوال دبیر خودمون نبودن.سوالا نسبت به سوالای خودشون آسونتر بود اما بازم سخت بود

2شنبه هم شیمی امتحان داریم که من نیم فصل2رو خوندم و فردا فصل1رو می خونم و چون امتحانا ساعت10هست،صبح2شنبه هم ی مرور اجمالی

با آرزوی موفقیت همه تو همه چی

امتحان مدرسه

امتحان داشنگاه

کنکور

و حتی امتحان آیین نامه

تا ی پست دیگه بای

دوست دار همتون بهناز

عنوانو بیخیال

 

وای اگه بدونین چه پدیده نادری واسه آفیسم اتفاق افتاده بود(اگه نادر این شکلی شده واسه اینکه من و نرجس هر دکتری میریم،وقتی جواب آزمایشامونو می بینن میگن مشکلی که شما داری ی مورد نادره)

واستون بگم از پدیده نادر آفیس:

وقتی وارد هر بخش آفیس می شدم تب بالاش خاموش بود.دقیقا عین اینکه برق آفیس رفته باشه.................

خلاصه دیگه الآن ی بار آفیس نصب کردم بازم خاموش بود

ی بار دیگه نصب کردم بازم خاموش بود

دیگه داشت اعصابم خط خطی میشد که...........................بالاخره روشن شد

پست امروز مربوط به مدرسه و برنامه امتحانی و جانشین راننده سرویس و ایناس

بچه ها شما حرف (ژی) رو تا حالا  جز حروف لاتین شنیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مسلما همونطور که این حرف اولش واسه ما ناشناخته بود واسه شما هم ناشناختس

این حرف همون (جی)  لاتینه که معلم ریاضیمون اونجوری نه ایننجوری تلفظش می کنه

همش میگه ضابطه ژی ایکس رو بیابید

ترکیب تابع ژی ایکس رو بنویسید و ما هم زیر زیری می خندیم

خلاصه که

بریم سراغ برنامه امتحانی خوشچلمون

البته امروز امتحان عربیمونو که خیلی از خودش و دبیرش می ترسیدیم،دادیم.برخلاف امتحانای داخلی خیلی آسون بود اما بازم واسه خیلی از مدرسه ها سخت بود

ما3تا راضی بودیم

خوبی این دبیرمونم اینکه به ازای هر غلط(0.125)نمره کم می کنه و این عالیه

 

برنامه امتحانات نوبت اول دانش آموزان پایه سوم تجربی دبیرستان

 نمونه دولتی حافظ

ساعت شروع

تاریخ

عنوان درس

روز

 

8

91.10.3

عربی

یکشنبه

1

8

91.10.6

معارف

چهارشنبه

2

10

91.10.9

فیزیک

شنبه

3

10

91.10.11

شیمی

دوشنبه

4

10

91.10.13

زبان فارسی

چهارشنبه

5

10

91.10.16

زبان خارجه

شنبه

6

10

91.10.18

ادبیات

دوشنبه

7

10

91.10.20

ریاضی

چهارشنبه

8

8

91.10.24

زیست

یکشنبه

9

8

91.10.26

تاریخ

سه شنبه

19

8

91.10.28

زمین شناسی

پنج شنبه

11

اینایی که با رنگ نارنجی نوشته شده،ایام تعطیلی امتحاناست(مورد۳تا۷)

 

راستی چهارشنبه91.9.29مامان راننده سرویسمون فوت شد.خیلی ناراحت شدم.فعلا ی پسر علاف که قبلا هم چندین بار اومده بود دنبالمون میاد دنبالمون

اضافه کنم که من و نرجس هم سرویسی هستیم

روز اول که اومد دنبالمون با ی پالتو نو و خوشچل و شلوار جین خوشچل بود اما دیگه اگه شما پشت گوشتونو دیدین ماهم اونو این طوری دیدیم

جونم واستون بگه که

دست فرمونش افتضاس

به موقع اومدنش از اون افتضاح تر.مثلا امروز گفته من تا 12:30در مدرسم.5دقیقه به 1 اومده

یا اینکه دیروز بعد از کلی تاخیر با سرویس پر از پسر اومده دنبال ما که 5 نفریم

دیگه پسرا رو در مدرسه پیاده کرده.ما رو سوار کرد و برد که بعد بیاد دنبالشون

یا امروز صبح بهش میگم ما ساعت تعطیلیمون مشخص نیست.لطفا شمارتونو بدید

10ساعت فک کرده بعد گفت شمارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوباره10ساعت فک کرده گفته...........0936

یا از تلفن عمومی مدرسه بهش زنگ زدم بگم کی بیا دنبالمون.عین دخترا که به شما ناآشنا جواب نمیدن(البته در گذشته های دور ن الان)جواب نمیداد.که در آخرین لحظات که داشتم منصرف میشدم جواب داده.بهش میگم12:20بیاین دنبالمون .میگه10دقیقه دیرتر میام.متشکرم.خدانگهدار

حالا این تشکرش چه معنی داشت نمی دونم!!!!!!!!!!!!!!!

قبل از اینکه بریم زنگ بزنم چون فامیلیشو نمی دونستم و اونم فامیلی منو نمی دونه به نرجس و فرنوش گفتم زنگ میزنم میگم

سلام آقای چیز

من خانوم چیز هستم از مدرسه چیز

لطف ساعت چیز بیاین دنبالمون

که فرنوش ریسه رفت از خنده

یا صبح تا آخرین حد بخاری رو روشن کرده و بعد دریچه سمت خودشم چرخونده سمت من.منم کم لطفی نکردم.دریچه سمت خودمو چرخندم سمت اون(آخه من با اینکه نفر اول سوار میشیم واسه راحت بودنم همیشه جلو میشینم.چه راننده سرویس خودمون باشه چه این آقاهه)

ظهرم ی عینک آفتابی زده بود که خیلی خنده دار بود

راستی چن هفته پیشم که اومد دنبالمون،زنگ خور گوشیش همه چی آرومه بود که من و نرجس پوکیدیم از خنده

فرداشم من که اولین نفرم سوار شدم دیدم همه چی آرومه گذاشته

وای چقد غیبت کردم

واسه خودم و خودت و همه آرزوی موفقیت تو امتحانا رو دارم

تا بعد

بهناز

سلام خوبید خوشید سلامتید

اول از همه معذرت میخوام از بهناز چون وظیفم بود که پست میذاشتم و تولدشو بهش تبریک میگفتم ولی دو بار هم پست گذاشتم که خراب شد دیگه وقت نشد بخوام پست بذارم تا امروز

بهناز جون آبجب بزرگم تولدت مبارک

ایشالا که همیشه زنده باشی و کنار مامان و بابات که با مامان و بابای خودم هیچ فرقی نمیکنن مثل اونا دوسشون دارم باشی و همیشه موفقیتت رو ببینم

خب بهناز امروز ۴ روزشه

امروز واسش جشن میگیریم دیگه شما ببخشید:

اینو گذاشتم که یادت باشه حالا حالاها باید درس بخونی

یادت نرههههههههههههههههههههه

خب حالا کیک اصلی:

بهناز کیک تولدت رو به افتخار خانوم ش دبیر دینیمون میذارم

این آقا داماد

اینم خونتونwink smiley for orkut, myspace, facebook

 

خب حالا بچه کادو هاتون رو بیارید دیگه

چیکار میکنید پس

آها آفرین

بهناز جون اینطوری نکن زشته بخدا بشین درست خانوم

خب حالا بچه ها همه با هم تولد رو بخونید که بهناز شمعاشو فوت کنه بعد کادو ها رو باز کنیم

فوت کن بهناز جون:

 

اينم كيك تولدت گلكم.

خب حالا همه بیایین وسط

خواهر بزرگه من به دنیا اومده( البته فکر کنم تنها هدفش این بوده که همیشه بگه نرجس من ۲۳ رووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز بزرگترماااااااااااااااااااااا)

آهان دست بزنید آورین

حالا بهناز جون کادو هات رو باز کن از بچه ها هم تشکر کن

مرسی از همتون که تشریف آورید

بهناز و فرنوش حتما ادامطلب رو بخونید

رمز دار هست لطفا کسی رمز نخواد چون حرفای سه تاییمون هست بعضیاش سانسور داره

 

ادامه نوشته

سلام خوبید خوشید سلامتید

اول از همه معذرت میخوام از بهناز چون وظیفم بود که پست میذاشتم و تولدشو بهش تبریک میگفتم ولی دو بار هم پست گذاشتم که خراب شد دیگه وقت نشد بخوام پست بذارم تا امروز

بهناز جون آبجب بزرگم تولدت مبارک

ایشالا که همیشه زنده باشی و کنار مامان و بابات که با مامان و بابای خودم هیچ فرقی نمیکنن مثل اونا دوسشون دارم باشی و همیشه موفقیتت رو ببینم

خب بهناز امروز ۴ روزشه

امروز واسش جشن میگیریم دیگه شما ببخشید:

اینو گذاشتم که یادت باشه حالا حالاها باید درس بخونی

یادت نرههههههههههههههههههههه

خب حالا کیک اصلی:

بهناز کیک تولدت رو به افتخار خانوم ش دبیر دینیمون میذارم

این آقا داماد

اینم خونتونwink smiley for orkut, myspace, facebook

 

خب حالا بچه کادو هاتون رو بیارید دیگه

چیکار میکنید پس

آها آفرین

بهناز جون اینطوری نکن زشته بخدا بشین درست خانوم

خب حالا بچه ها همه با هم تولد رو بخونید که بهناز شمعاشو فوت کنه بعد کادو ها رو باز کنیم

فوت کن بهناز جون:

 

اينم كيك تولدت گلكم.

خب حالا همه بیایین وسط

خواهر بزرگه من به دنیا اومده( البته فکر کنم تنها هدفش این بوده که همیشه بگه نرجس من ۲۳ رووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز بزرگترماااااااااااااااااااااا)

آهان دست بزنید آورین

حالا بهناز جون کادو هات رو باز کن از بچه ها هم تشکر کن

مرسی از همتون که تشریف آورید

بهناز و فرنوش حتما ادامطلب رو بخونید

رمز دار هست لطفا کسی رمز نخواد چون حرفای سه تاییمون هست بعضیاش سانسور داره

 

ادامه نوشته

اندر احوالات ما در این هفته

سیلاااااااااااااااااااااااام

این ما ۳تاییما.گل بزرگه هم منم.چون من خیلی گلم15300000

این پست اولش یه قسمت دیگه هم داشته که به دلیل بی ارزش بودن شخصیتاش حذف شدددددددددددده

دوباره از اون پستای طولانی

تازه هیستری کامپیوترم برگشته.کلی موقع کامنت گذاشتن خوبه که نمی خواد اسم و آدرسمو تایپ کنم

از اول هفته شروع می کنم:

شنبه 11آذر:

من بخاطر اینکه از چهارشنبه حالم بد بود،طوریکه بابام ساعت11اومد دنبالم،زنگ اول شنبه نرفتم مدرسه که همون بهتر که نرفتم

آخه  آمارم شد درس با این معلمش

و اینکه نرجس بعد از 2ماه و اندی روز دفتر آمارش کامل شد

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا

زنگ دوم اومدم مدرسه

زیست داشتیم و امتحان از فصل غدد

این فصله از همه نظر باحاله ها.ی پا پزشکیه واسه خودش ولی خوندش کیف نداره فقط گوش دادن بهش کیف داره

جونم واستون بگه که توسط جاسوسای کلاس بغلی فهمیدیم گفته چون درسمون عقبه امتحان به هفته بعد موکول میشه و ما کلی شاداب شدیم0290000017600000

طبق معمول راه افتادیم تو حیاط و از این در و اون در واسه هم گفتم

زنگ خورد و رفتیم سرکلاس و فصل5رو شروع کردن.این فصله هم جالبه

زنگ سومم ریاضی داشیم با معلم هندسه پارسالمون

ماشالله از بس شیطونیم و شرور و پر سر و صدا گفت وااااااااااااااااااااااای از دستتون دیونه شدم

بعد شخصیت(یکی از بچه های کلاسه که همیشه سعی داره خودشو به ما12 تا بچسبونه و ما ازش متنفریم)گفت:

اجازه ما هم از دست اینا دیوونه شدیم

عسل گفت:

اتفاقا ماییم که از دست تو دیوونه شدیم

وای بچه ها نمی دونین که

خوب که معلم بیچاره درسشو میده میگه اجازه میشه ی بار دیگه توضیح بدید و ما هم که باید از همه چی بخندیم می زنیم زیر خنده و اون میگه خنده داره ما هم میگه آره و اونم منفجر میشه

و مجددا زنگ آخر زیست و ادامه درس شیرین  دی ان ای

فرداشم که مجددا امتحان استوکیومتری شیمی داشتیم

تا رسیدم خونه مامانم میگه سریع درساتو بخون که اینطوری نمیشه.باید ببرمت دکتر ببینم چته

دکتر رفتن همانا و تشخیص قندخون داشتن همانا

آخه کی گفته هر کی حجم ادرار و دفعات دفع ادرارش زیاده قند خون داره

خلاصه که ی آمپول ضد تهوع بهم زدن و شدم عین معتادا

تمام تنم بی حس بود

دستام بی جون بودن و همش چرت میزدم.جاتون خالی

از ی ربع ب9خوابیم تا6:15فردا صبحش البته قرص ضدتعوع خوردم که تونستم بخوابما.اخه تهوع داشت خفم می کرد

یک شنبه12آذر:

زنگ اول عربی داشتیم.دیگه از این معلمه هم خوشم نمیاد.همش درس می پرسه.اییییییییییییییییییییییییییییییش

زنگ دومم فیزیک.اینم ایییییییییییییییییییییییییییییییش

وای از فیزیک متنفرم.از معلمشم ایضا

زنگ سومم امتحان شیمی.اومده30تا تست رو تو هو توهم ی ور برگه نوشته و ی مقدار از همون ور کاغذه هم اضاف اومده(حالا فکرشو کنید چقد تو هم نوشته بود)

زنگ چهارمم که دوباره فیزیک.اومده مبحث مزخرف کلیدو  که تو کتاب نیست گفته و میگه اینم جز امتحان فرداس.یکی نیست بگه مگه ما قبلیا رو فهمیدیم که مطلب جدید اضاف می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

مجددا ایییییییییییییییییییییییییش

خلاصه که اومدم خونه

تند تند معارف خوندم

ایشونم همش می خوان امتحان بگیرن

بعدم تند تند زیست خوندم که داوطلبی ازم بپرسن

بعد تند تند تک و تنها ناهار خوردم و رفتم سراغ فیزیم

با جزوه دفتر98تا صفحه بود.اونم ی فصل!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو این گیر و دار داداشم اومده میگه دوس دارم امروز پیش تو مشقامو بنویسم.اینم که صدا کشی می کرد.نزدیک بود به قول نرجس بکشم تو گوشش

خلاصه ک20دققه به4شروع کروع کردم و 20دقیقه به 8تموم شد

چشمامم قرمز شده بودن و زده بودن بیرون

موهامم عین انیشتین شده بود و در واقع ی هیولای کامل بودم

طبق عادت هر روزم که اون روز به تعویق افتاده بود رفتم پای تی وی

پاز (رفتم دختران حوا دیدم.فیلم جالبیه ها.حتی تصور این اتفاقم دیوونه کنندس چه برسه به اینکه حقیقت داشته باشه)

اینجا بود که دیگه بعد ازخسته شدن مفصل خوابیدم

دوشنبه13آذر:

زنگ اول معارف  داشتیم که امتحان نگرفت و گفت که درسش عقبه و حتی نیم ساعت اول زنگ بعدی که زیست داشتیم هم گرفته بود

خیلی باحاله.میگه واسه صرفه در مصرف ماژیک من حرف اول کلمه ها رو  می نویسم.دیگه ما باید20سوالی راه بندازیم تا بفهمیم چ کلمه ایه

زنگ دوم که نیم ساعت اولش مجددا معارف بود و بعد زیست که بخاطر گرفته شدن وقتش توسط خانوم ش(معلم معارفمون)از پرسیدن صرف نظر کردن.در کل دیروزش الکی معارف و زیست خوندم

زنگ تفریح شد و پول دادیم به نرجس که برو 3تا چیپس بخر.می بینیم نرجس با خنده و کج و کوله اومده.میگیم چت شده؟

میگه سریع چیپس خریدم و دویدم که زود برسم به شما،ی میله جلوم بود ندیدم،از زمین بلند شدم رفتم تو هوا بعد چهار دسته پا اومدم رو زمین.(البته نرجس آنشرلی نیستا)2تا از چیپسا پوکیده بود و آرنج چپ و زانوی راستش زخم شده بود و ی تیکه از ساعت120000تومنیش کنده شده بود.کلی ازش خندیدیم

زنگ سومم ورزش داشتیم و ایشون به اطلاعمون رسوندن که بحث غیبت معلما بد بودن کلاس ماست.کلی ناراحت شدیم.اخه ما مگه چی کار می کنیم همش بهمون میگین شماها بدین.مشکل اینجاس که بقیه کلاسا فقط درس می خونن اما ما هم درس می خونیم هم مقتضیات سنمونو انجام میدیم.در واقع ما باید کلاس برترباشیم که فعالیت همه جانبه داریم نه اونا که فقط در می خونن و بس

زنگ چهارمم امتحان فیزیک که نسبت به بقیه امتحانای فیزیک بهتر بود.

و اینکه مدیرمون اعلام کردن بخاطر آزمون جامع4شنبه امتحانای داخلی 3شنبه و 4شنبه لغون

پس بیکار بودیم

ظهر اومدم خونه که دیدم دختر عموم اومده بود خونمون.عصرم با مامان و زن عمو و شیرین و داداشم رفتیم دکتر اطفال واسه دخترعموم.اینقد تو نوبت نشستیم که طفلی شیرین4بار خوابید و بیدار شد

برگشتیم خونه و هوس لبو که تو عمرم نخورده بودم کردم.ماهم که تا حالا نخورده بودیم.نگو لبویی که بابام خریده بود پخته بود و مامانم نمی دونست وحسابی پوستشو گرفته بود و شسته بود و گذاشته بود تو اب جوش که بابام رسید گفت دارید چیکار می کنین

گفتیم لبو می پزیم

گفت این پختس و زیرشو خاموش کرد.خداروشکر که بابا اومد و به دادش رسید که بخاطر آزمایش فردا صبحم نخوردم

سه شنبه14آذز:

صبح با بابا رفتم واسه تست قندخون.داداشمم با سرویس نرفت.گفت چطور آجی با بابا بره من نرم

اول اونو رسوندیم بعد من رفتم آزمایشگاه

بهم گفت صبحونه بخور2ساعت دیگه هم بیا

بابابا رفتم مدرسه و فهمیدم معلم شمیمون نیومده و بچه ها ادقام کردن که زنگ سوم برن خونه که به بابا گفتک10:30که تعطیل شدم بیا دنبالم واسه نوبت دوم آزمایشم

بعد از آزمایشم بابا گفت واستا اینجا ی چیزی بخرم.خریده اومده میگم چیه؟

میگه واست گیریس خریدم که2تا قااشق بعد از صبحانه و ناهار و شام بخوری آخه بچه که بودم ی قوطی گیریس خوردم

عصرم رفتم واسه شناسنامه عکس گرفتم و بعد رفتیم واسه داداشم کفش بخریم که فرنوش و سعیده دوست خانوادگیشونو دیدم و بعدم رفتیم خونه خالم و بعد اومدیم خونه و بعد از ساعاتی خوابیدم

جهارشنبه15آذز:

گفته بودن ساعت9:30 مدرسه باشم که سروسیم اومد و عازم مدرسه شدیم و بعد از دقایقی رفتیم سر امتحان.

بخاری خاموش بود.یکی از معاونامون اومده روشنش کنه از بس صدا دادیم و خندیدیم چون نمی تونست روشنش کنه گفت کاری نکنین که گازو باز بزارم در کلاسم ببندک که خفه بشینا که ما بازم زدم زیر خنده که گذاشت از کلاس رفت بیرون و درو محکم زد بهم

معاون بعدیمون اومده میگه قضا بلاها ساکت که نمی دونم چرا ولی بازم خندیدیم.عاشق این معاونمونم.خیلی مهربونه

بعد معاون بعدیمون اومده درو باز کرده به مراقب کلاسمون میگه خانوم ک(معلم تاریخمون)میگه اینا چشونه

اون طفلیم که تو ساکت بودن ما عاجز شده بود،گفت والا نمی دونم

 خلاصه که امتحان اختصاصیاش واقعا سخت بود.سر امتحانم ما الکی سوال می پرسیدیم که مدام شخصیت که اون بالا واستون راجع بهش گفتم می گفت ساکت.ما هم منتظر موندیم اون سوال بپرسه.که سوال پرسید و من و عسل و فرناز پریدیم بهش که ساکت باش.سوال نپرس.خیلی کیف داد

بعدم برگشتیم خونه و دیگه  تا الان اتفاق خاصی نیفتاده

راستی راننده سرویسمون گفت شنیدید قراره3روزه خورشید گرفتگی رخ بده؟

گفتیم نه

گفت من شنیدم و شنیدم مردم به این ربطش دادن که  آخر ماه که تقریبا پایان2012 است یا زمین متلاشی میشه یا امام زمان ظهور می کنه که وا عجیبا

وای چقد روده درازی کردم

منتظر نظرای فروونما

کم لطفی نکیدا

تا پست بعدی

بابای

دوست گل و خوچل مچل شما بهناز

اینم باحال بود گفتم بزارمش

بهناز برگشت

سلام

بعد از کلی وقت نت دار شدم و اومدم

اما نت دیگه صفای قدیمو نداره،نمی دونم چرا

نمونش اینکه الان حرفام ته کشید

فعلا

بهناز

تولد وب خوشکل و پر خاطرمون

سلام

خوبی خوشید سلامتید؟

اگه گفتید دیروز چ خبر بود؟

بیخیال زیاد فشار نیارید به خودتون تولد وبمون بود(البته به خاطر ماه محرم بزن و برقص نداریماااااااااا فقط کادو جمع میکنیم)

خب تولد وبمون مبارک:

محصل

دیروز وبمون یک ساله شد ولی چون وقت نکردم و بهناز هم که نت نداره افتاد واسه امروز

اینم کیک تولد وبمون:

 

یه سال پیش چون بچه های دی ناین وب داشتن ما هم تصمیم گرفتیم وب بسازیم  خلاصه که من تو خونه وب رو ساختم و رفتم مدرسه و نشون بهناز و فرنوش دادم از کافی نت مدرسه بعدم حدیث و نگین رو با هزار ذوق و شوق پیدا کردیم و وب رو نشونشون دادیم

وسط حرفای من شما کادو بیارید

 

چون خاطر های مدرسمون تو دفتر خاطرات نمیره بهترین جا واسش همینجا بود تا هم نظر بقیه رو بدونیم و هم خاطرا هامون ثبت شه و بعدا بخونیم و یادش کنیم

//

تاریخ تولد وبمون

ایشالا که همیشه توش خاطره های خوشمون رو بنویسیم و از دوران دبیرستانمون که کمتر از دو سال دیگه ازش مونده بهترین استفاده رو بکنیم و تلاشمون رو الا ببریم تا برسیم به اون چیزی که میخواییم و همیشه کنار همدیگه بمونیم و با هم خوش باشیم و به هیچ چیزی اجازه ندیم تا ما سه تا آبجی رو از هم جدا کنه

ایشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالا

 

نرجس

اولین اردو سال سوم دبیرستان

سلام بچه ها

خوبید خوشید سلامتید؟

فکر میکنم خیلی وقته نبودیم تو خیلی از ذهنا فراموش شدیم اینو نظراتون میگه خیلی کم لطفی میکنید که نظر نمیذارید

مدرسه ها شروع شد و دوباره خاطره های مدرسه و شیطنت دی ناین و تری کی پی

خب بریم سراغ خاطره:

فکر میکنم چهارشنبه هفته قبل یا قبلتر بود که رفتیم اردو یکی از شهر های اطراف

چون ازش گذشته جزییاتش یادم نیست ولی هر چی یادمه میگم

قرار بود ساعت ۱۰ و نیم بریم و چون دو روز بعدش عید قربان بود( که عید همتون مبارک) مراسم حج داشتیم. نمیدونید چه اوضاعی بود که!. کعبه رو تو حیاط مدرسه درست میکنن بعد باید بچه ها دورش بچرخن ما که فقط خندیدیم نچرخیدییم

( بچه ها یکی از دانش آموزای مدرسمون تو یه تصادف با خواهرش فوت شدند از ابتدایی با هم بودیم کلی گریه کردم واسش براش فاتحه بخونید)

خلاصه که تموم شد اینو رفتیم سر کلاس زبان فارسی و امتحان دادیم بعدم سر که زمین شناسی که اصلا گوش ندادیم بیچاره معلممون دلم براش میسوزه تا میگه میخوام بپرسم میگیم نخوندیم میگه میخوام درس بدم شروع میکنیم حرف زدن وااااااااااااای خدا چقدر باحاله این اگه سر کلاسش حرف نزنیم خوابمون میبره جالب اینک زنگ بعدش هم تاریخ دارم دبیرمون قصه میگگه بیشتر میخوابیم بعد واسه زنگ بعدی که زبان داریم انرژی میگیریم

زمین شناسی هم تموم شد و سوار شدیم واسه رفتن به اردو:

معاونمون شدید جدی هست همه تلاشمون این بود که  تو اوتوبوسی که اون هست نباشیم غافل از اینکه فوق العاده پایه بود و تو اتوبوس اون یکی عروسی بود ما هم تو این اتوبوس صدا از تنمون در نمیومد البته اولش بعد کار خودمون رو کردیم و شروع کردم و به زدن و خوندن

رسیدیم

یه باغ انار و آبشار که قبلا خیلی رفته بودیم و یه هوای خیلی سرد که یخ زدیم اولش ولی بعد بهتر شد با یه طبیعت پاییزی که خیلی خوشکل بود. اینم عکسش البته از این عکسه خیلی قشنگ تو بود:

بعد  نشستیم و باید بگم که از همون الی که نشستیم تا وقتی اومدیم رو عکس گرفتیم و خندیدیم

ناهار سالاد الویه داشتیم که فرنوش زحمتش رو کشیده بود و سس هم نداشتیم چون بهناز اشتباهی فکر کرده بو و نیاورده بود ولی با یکم سس خیلی خوشمزه شده بود

بعدم دیگه رفتیم کا باغ رو گشتیم و عکس گرفتیم یه عکس هست بهناز و فرنوش کنار هم وایسادن منم عکاس بودم animated smiley faces for orkut, myspace, facebook و عکسه خوشمل شده بهناز میگفت فیگور عروس دومادی گرفتیم ولی خیلی باحال شده

وااااااااااااای خدا چقد با نار عکس گرفتیم و خندیدیم: خواستم با بهناز عکس بگیرم اومده یه شاخه از درخت رو که سه تا انار داشت گرفته رو سرم میگه واست تاج انار گذاشتمشكلك هاي كلفاز >>www.kalfaz.blogfa.com<<

یه درخت دیدیم که تنه ش سه ایی شده بود ما هم که عاشق هر چی که سه تایی باشه رفتیم عکس گرفتیم اینم عکسش:

خلاصه که اینم تموم شد اخرش بود که بچه های دی ناین ما رو صدا زدن که بریم ازشون عکس بگیریم. من رفتم و چند تا عکس گرفتم و اونا هم میگفتن قشنگ بگیریاااااااااا خلاصه چند تا عکس گرفتم ازشون که حدیث یه شاخه درخت دید و بهم گفت نرجس من طی یه حرکت ـ ببخشید این کلمه رو خودش گفت منم مینویسم گرچه بعدا کله م رو میکنه ولی خب ـ میمون وار از این درخت آویزون میشم تو عکس بگید گفتم باشه که عسل اومد و گفت من این شاخه رو میگیرم تو آویزون شو

چشمتون روز نبینه آویزون شدن همانا و شکستن شاخه همانا!!!!! حدیث یهو پخش شد رو زمین منم نمیدونستم باید عکس بگیرم یا بخندم یا حدیث رو بگیرم! خدا رو شکر عسل شاخه رو گرفته بود و باعث شد شاخ درخت نیاد تو سر حدیث ولی خیلی باحال بود بعدش که بلند شده بود میگفت چرا فیلم نرفتی گفتم برو بابا من هول کرده بودم مونده بودم که عکس بگیرم یا تو رو بگیرم یا بخندم تو میگی فیلم بگیر!

( البته قرار بود عکس شاخه رو بدن بهم که هنوز ندادن )

اینجا هم کلی خندیدییم و خوش گذشت بهمون

ایشالا  بازم از این اردو ها بریم که فکر کنم اردو بعدی و آخرین اردو تو سال سوم اردو مشهد باشه که دی ناین ها نمیخوان بیان البته هنوز کاملا تصمیم نگرفتن. دوسیا خداکنه بیایین با هم باشیم بیشتر خوش میگذره

آخرش هم تو توبوس هیچ کس هیچی نمیگفت ما هم حوصلمون سر رفته بود و خودمون سه تا شروع کردیم به خوندن ولی هر چی میخوندیم نصفش رو بیشتر بلد نبودیم تا اینکه بچه های دی ناین شروع کردن به خوندن و ما هم از خدا خواسته و منتظر فرصت رفتیم پیششون و خوندیم و زدیم و اینا

واقا عالی بود 

مرسی که خوندید

ببخشید اگه طولانی بود

دوستون دارم

بوس بوس

نرجسanimated kissing smiley for orkut, myspace, facebook