سیلاااااااااااااااااااااااام
این ما ۳تاییما.گل بزرگه هم منم.چون من خیلی گلم
این پست اولش یه قسمت دیگه هم داشته که به دلیل بی ارزش بودن شخصیتاش حذف شدددددددددددده
دوباره از اون پستای طولانی
تازه هیستری کامپیوترم برگشته.کلی موقع کامنت گذاشتن خوبه که نمی خواد اسم و آدرسمو تایپ کنم
از اول هفته شروع می کنم:
شنبه 11آذر:
من بخاطر اینکه از چهارشنبه حالم بد بود،طوریکه بابام ساعت11اومد دنبالم،زنگ اول شنبه نرفتم مدرسه که همون بهتر که نرفتم
آخه آمارم شد درس با این معلمش
و اینکه نرجس بعد از 2ماه و اندی روز دفتر آمارش کامل شد
هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا
زنگ دوم اومدم مدرسه
زیست داشتیم و امتحان از فصل غدد
این فصله از همه نظر باحاله ها.ی پا پزشکیه واسه خودش ولی خوندش کیف نداره فقط گوش دادن بهش کیف داره
جونم واستون بگه که توسط جاسوسای کلاس بغلی فهمیدیم گفته چون درسمون عقبه امتحان به هفته بعد موکول میشه و ما کلی شاداب شدیم

طبق معمول راه افتادیم تو حیاط و از این در و اون در واسه هم گفتم
زنگ خورد و رفتیم سرکلاس و فصل5رو شروع کردن.این فصله هم جالبه
زنگ سومم ریاضی داشیم با معلم هندسه پارسالمون
ماشالله از بس شیطونیم و شرور و پر سر و صدا گفت وااااااااااااااااااااااای از دستتون دیونه شدم
بعد شخصیت(یکی از بچه های کلاسه که همیشه سعی داره خودشو به ما12 تا بچسبونه و ما ازش متنفریم)گفت:
اجازه ما هم از دست اینا دیوونه شدیم
عسل گفت:
اتفاقا ماییم که از دست تو دیوونه شدیم
وای بچه ها نمی دونین که
خوب که معلم بیچاره درسشو میده میگه اجازه میشه ی بار دیگه توضیح بدید و ما هم که باید از همه چی بخندیم می زنیم زیر خنده و اون میگه خنده داره ما هم میگه آره و اونم منفجر میشه
و مجددا زنگ آخر زیست و ادامه درس شیرین دی ان ای
فرداشم که مجددا امتحان استوکیومتری شیمی داشتیم
تا رسیدم خونه مامانم میگه سریع درساتو بخون که اینطوری نمیشه.باید ببرمت دکتر ببینم چته
دکتر رفتن همانا و تشخیص قندخون داشتن همانا
آخه کی گفته هر کی حجم ادرار و دفعات دفع ادرارش زیاده قند خون داره
خلاصه که ی آمپول ضد تهوع بهم زدن و شدم عین معتادا
تمام تنم بی حس بود
دستام بی جون بودن و همش چرت میزدم.جاتون خالی
از ی ربع ب9خوابیم تا6:15فردا صبحش البته قرص ضدتعوع خوردم که تونستم بخوابما.اخه تهوع داشت خفم می کرد
یک شنبه12آذر:
زنگ اول عربی داشتیم.دیگه از این معلمه هم خوشم نمیاد.همش درس می پرسه.اییییییییییییییییییییییییییییییش
زنگ دومم فیزیک.اینم ایییییییییییییییییییییییییییییییش
وای از فیزیک متنفرم.از معلمشم ایضا
زنگ سومم امتحان شیمی.اومده30تا تست رو تو هو توهم ی ور برگه نوشته و ی مقدار از همون ور کاغذه هم اضاف اومده(حالا فکرشو کنید چقد تو هم نوشته بود)
زنگ چهارمم که دوباره فیزیک.اومده مبحث مزخرف کلیدو که تو کتاب نیست گفته و میگه اینم جز امتحان فرداس.یکی نیست بگه مگه ما قبلیا رو فهمیدیم که مطلب جدید اضاف می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
مجددا ایییییییییییییییییییییییییش
خلاصه که اومدم خونه
تند تند معارف خوندم
ایشونم همش می خوان امتحان بگیرن
بعدم تند تند زیست خوندم که داوطلبی ازم بپرسن
بعد تند تند تک و تنها ناهار خوردم و رفتم سراغ فیزیم
با جزوه دفتر98تا صفحه بود.اونم ی فصل!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو این گیر و دار داداشم اومده میگه دوس دارم امروز پیش تو مشقامو بنویسم.اینم که صدا کشی می کرد.نزدیک بود به قول نرجس بکشم تو گوشش
خلاصه ک20دققه به4شروع کروع کردم و 20دقیقه به 8تموم شد
چشمامم قرمز شده بودن و زده بودن بیرون
موهامم عین انیشتین شده بود و در واقع ی هیولای کامل بودم
طبق عادت هر روزم که اون روز به تعویق افتاده بود رفتم پای تی وی
پاز (رفتم دختران حوا دیدم.فیلم جالبیه ها.حتی تصور این اتفاقم دیوونه کنندس چه برسه به اینکه حقیقت داشته باشه)
اینجا بود که دیگه بعد ازخسته شدن مفصل خوابیدم
دوشنبه13آذر:
زنگ اول معارف داشتیم که امتحان نگرفت و گفت که درسش عقبه و حتی نیم ساعت اول زنگ بعدی که زیست داشتیم هم گرفته بود
خیلی باحاله.میگه واسه صرفه در مصرف ماژیک من حرف اول کلمه ها رو می نویسم.دیگه ما باید20سوالی راه بندازیم تا بفهمیم چ کلمه ایه
زنگ دوم که نیم ساعت اولش مجددا معارف بود و بعد زیست که بخاطر گرفته شدن وقتش توسط خانوم ش(معلم معارفمون)از پرسیدن صرف نظر کردن.در کل دیروزش الکی معارف و زیست خوندم
زنگ تفریح شد و پول دادیم به نرجس که برو 3تا چیپس بخر.می بینیم نرجس با خنده و کج و کوله اومده.میگیم چت شده؟
میگه سریع چیپس خریدم و دویدم که زود برسم به شما،ی میله جلوم بود ندیدم،از زمین بلند شدم رفتم تو هوا بعد چهار دسته پا اومدم رو زمین.
(البته نرجس آنشرلی نیستا)2تا از چیپسا پوکیده بود و آرنج چپ و زانوی راستش زخم شده بود و ی تیکه از ساعت120000تومنیش کنده شده بود.کلی ازش خندیدیم
زنگ سومم ورزش داشتیم و ایشون به اطلاعمون رسوندن که بحث غیبت معلما بد بودن کلاس ماست.کلی ناراحت شدیم.اخه ما مگه چی کار می کنیم همش بهمون میگین شماها بدین.مشکل اینجاس که بقیه کلاسا فقط درس می خونن اما ما هم درس می خونیم هم مقتضیات سنمونو انجام میدیم.در واقع ما باید کلاس برترباشیم که فعالیت همه جانبه داریم نه اونا که فقط در می خونن و بس
زنگ چهارمم امتحان فیزیک که نسبت به بقیه امتحانای فیزیک بهتر بود.
و اینکه مدیرمون اعلام کردن بخاطر آزمون جامع4شنبه امتحانای داخلی 3شنبه و 4شنبه لغون
پس بیکار بودیم
ظهر اومدم خونه که دیدم دختر عموم
اومده بود خونمون.عصرم با مامان و زن عمو و شیرین و داداشم رفتیم دکتر اطفال واسه دخترعموم.اینقد تو نوبت نشستیم که طفلی شیرین4بار خوابید و بیدار شد
برگشتیم خونه و هوس لبو که تو عمرم نخورده بودم کردم.ماهم که تا حالا نخورده بودیم.نگو لبویی که بابام خریده بود پخته بود و مامانم نمی دونست وحسابی پوستشو گرفته بود و شسته بود و گذاشته بود تو اب جوش که بابام رسید گفت دارید چیکار می کنین
گفتیم لبو می پزیم
گفت این پختس و زیرشو خاموش کرد.خداروشکر که بابا اومد و به دادش رسید که بخاطر آزمایش فردا صبحم نخوردم
سه شنبه14آذز:
صبح با بابا رفتم واسه تست قندخون.داداشمم با سرویس نرفت.گفت چطور آجی با بابا بره من نرم
اول اونو رسوندیم بعد من رفتم آزمایشگاه
بهم گفت صبحونه بخور2ساعت دیگه هم بیا
بابابا رفتم مدرسه و فهمیدم معلم شمیمون نیومده و بچه ها ادقام کردن که زنگ سوم برن خونه که به بابا گفتک10:30که تعطیل شدم بیا دنبالم واسه نوبت دوم آزمایشم
بعد از آزمایشم بابا گفت واستا اینجا ی چیزی بخرم.خریده اومده میگم چیه؟
میگه واست گیریس خریدم که2تا قااشق بعد از صبحانه و ناهار و شام بخوری آخه بچه که بودم ی قوطی گیریس خوردم
عصرم رفتم واسه شناسنامه عکس گرفتم و بعد رفتیم واسه داداشم کفش بخریم که فرنوش و سعیده دوست خانوادگیشونو دیدم و بعدم رفتیم خونه خالم و بعد اومدیم خونه و بعد از ساعاتی خوابیدم
جهارشنبه15آذز:
گفته بودن ساعت9:30 مدرسه باشم که سروسیم اومد و عازم مدرسه شدیم و بعد از دقایقی رفتیم سر امتحان.
بخاری خاموش بود.یکی از معاونامون اومده روشنش کنه از بس صدا دادیم و خندیدیم چون نمی تونست روشنش کنه گفت کاری نکنین که گازو باز بزارم در کلاسم ببندک که خفه بشینا که ما بازم زدم زیر خنده که گذاشت از کلاس رفت بیرون و درو محکم زد بهم
معاون بعدیمون اومده میگه قضا بلاها ساکت که نمی دونم چرا ولی بازم خندیدیم
.عاشق این معاونمونم.
خیلی مهربونه
بعد معاون بعدیمون اومده درو باز کرده به مراقب کلاسمون میگه خانوم ک(معلم تاریخمون)میگه اینا چشونه
اون طفلیم که تو ساکت بودن ما عاجز شده بود،گفت والا نمی دونم
خلاصه که امتحان اختصاصیاش واقعا سخت بود.سر امتحانم ما الکی سوال می پرسیدیم که مدام شخصیت که اون بالا واستون راجع بهش گفتم می گفت ساکت.ما هم منتظر موندیم اون سوال بپرسه.که سوال پرسید و من و عسل و فرناز پریدیم بهش که ساکت باش.
سوال نپرس.خیلی کیف داد
بعدم برگشتیم خونه و دیگه تا الان اتفاق خاصی نیفتاده
راستی راننده سرویسمون گفت شنیدید قراره3روزه خورشید گرفتگی رخ بده؟
گفتیم نه
گفت من شنیدم و شنیدم مردم به این ربطش دادن که آخر ماه که تقریبا پایان2012 است یا زمین متلاشی میشه یا امام زمان ظهور می کنه که وا عجیبا
وای چقد روده درازی کردم
منتظر نظرای فروونما
کم لطفی نکیدا
تا پست بعدی
بابای
دوست گل و خوچل مچل شما بهناز
اینم باحال بود گفتم بزارمش
