ندارد
بالاخره این بلاگفا درست شد
این مدت اتفاق جالب زیاد نیفتاده اما ی اتفاق افتاده که به اندازه چندین تا اتفاق هیجان انگیزه
اولا که طبق اون برنامه ای که تو چند تا پست قبل واستون گذاشته بودم،ردا امتحان تاریخ داشتیم اما به طف مدیرمون مجددا برنامه تغییر کرد
تاریخ از3شنبه موکول شده به4 شنبه
زمین از 5 شنبه به شنبه
و آمار از شنبه موکول شد به 2 شنبه
البته من راضی نیستما ولی تابع جمعم دیگه
آخه با اینکه از دیروز دیگه باید می رفتیم مدرسه اما ما دانش آموزان زور زیاد بعد از امتحان زیست کلاسای دیروز و امروزو لغو کردیم که تاریخ بخونیم و دیروز ساعت9:30 خونه بودیم و منم همه درسای تاریخو خوندم و الآن علافم و این یکم ناخوشاینده واسم
راستی ریحانه از دی ناین که پرسیدی چطور خوندی تو یه روز؟باید بگم به شرح زیر خوندم:
درس 1 تا 5 از ساعت 10:30 تا 1:15
درس 6و7 از ساعت 2:27 تا 3:30
درس 8 تا 11 از ساعت 4:30 تا 6:40
خلاصه که اینطوری 111 تا صفحه تاریخ تموم شد
راستی یادم نبود.امروز زنگ اول که معارف داشتیم رفتیم سرکلاس و 9:15 خونه بودیم
بهمون گفته نفری 1000 تومن بیارید تا گل نرگس بگیریم واسه جشن امامت امام زمان
خدارو سکر تا اینجا امتحانا عالی بود بجز زبان فارسی.آخه بعد از امتحان شیمی مریض شدم.اون روز عصر و فردا عصرش که شب امتحان بود زیر سرم بودم.
امتحان عربی و معارفمونو گرفتیم20هر3تامون چه رو برگه چه نمره مستمر
هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا
خلاصه که بگم واستون از اون اتفاق
روز 4 شنبه مورخ 20 دی و پنج شنبه مورخ 21 دی به خودمون استراحت دادیم و ی نیم نگاهم به کتاب زیستمون نکردیم
پنج شنبه شبم خونه بابابزرگ واسه نذری دعوت بودیم که از نزدیکای ظهر رفتیم اونجا
همه اومده بودن شهرمون بجز یکی از خاله هام.چون هفته گذشته واسه نذر داییم اومده بود و نمی تونست بیاد
شب واسه خواب اومدم خونه و اونجا پیش دخترا نموندم
آخه فردا واسه ناها ر خونه خاله مامانم که اونم نذر داشت دعوت بودیم و می خواستم تا قبل از ظهر درس بخونم
خاله مامانم مادر زن د اییمه و سفرشو خونه داییم انداخت
من صبح جمعه فصل1و2و نصف3 رو خوندم و رفتم اونجا
دیدم فضا واسه درس مساعده.تا قبل ز ناهار فصل3 رو هم خوندم
بعد از ناهار دیدم مجددا شرایط مساعده.گفتم بزار فصل 5 هم که کوچیکه بخونم.اونم خودنم.دیدم بازم فضا مساعده.فصل4 هم خوندم.فضا واسه فصل 6 هم مساعد بود اما مامان بزرگم گفت بسه دختر.کور شدی
لازم به ذکره بگم دلیل مساعد بودن شرایط این بود که دخترخالم و دختر داییم داشتن درس می خوندن
بریم سر اون اتفاق
پس از مطالعات فراوان گل به روتون رفتم دستشویی
همیشه خونه داییم که بودم این فک به ذهنم خطور می کرد که اگه گوشیم از جیبم بیفته و بره پایین چی؟؟؟؟؟؟؟؟
اما هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود آخه گوشیمو میزاشتم تو آینه روشویی
اما اونشب این کارو نکردم
چشمتون روز بد نبینه
گوشی از تو جیبم در اومد
افتاد جلو توالت
خم شدم برش دارم رفت تو سنگ توالت
اومدم برش دارم
رفت تو چاه بست و رفت پایین
منم با جیغ و فریاد رفتم تو هال که زندایی که برس به دادم بدبخت شدم
می گفت چی شده مگه
گفتم بدو گوشیم رفت
داییام مهمون داشتن و پسرداییم اومد گفت چه خبرتونه؟
وقتی ماجرا رو فهمید،گفت نگران نباش.لوله فاضلابمون شتری داره و فلان جا وایساده که کاملا تمییزه و می تونه رش داری
زنداییم هم دستکشو و 2 تا پلاستیک پوشوند و ا سختی فراوون درش آوردم
حالا زندداییم به دخترداییم میگه برو بقیه مییم نرفته بود پایین
آخه این دخترداییم خیلی ضایس
میگه باشه خاله نمیگم
خلاصه که درش آوردم.همونطور که پسرداییم گفته بود،تو ی منطقه تمییز بود و اصلا کثیف نشده بود.دیگه پوری کلی عطر کاریش کرد و و فاتحانه رفت به سوی جمع که من گوشی رو در آوردم
اینجا بود که ضایع بازیای فاطیما موثر واق شد گفت دروغ نگو.بهناز خودش دست کرد تو فاضلاب و گوشیشو در آورد
حالا مثلا زندایی بهش سپرده بود بگه بین لبه چاه بست بود و پایین نرفته
ی دفعه همه گفتن مگه پایین بو که زنداییم گفت نه
خلاصه شبم همه خونه داییم بویم.آخه مهمونی پایان خدمت پویان بود.تا ساعت3 که اونجا بودبم،بحث همه گوش من بود
جواب معما گوشی من بود
چواب بیست سوای گوشی من بود و .............
شب خوبی بود
ی عالمه معما گفته شد و جواب ی دونش موند که پوریا گفت جوابی که من دادم به جواب نزدیکه
ی عالمه بیست سوالی بازی کردیم
اسم فامیل باتزی کردیم
2 تا گروه بودیم که مامان من و یکی ا خاله هام و یکی از زانداییم شدن داور بیل اللملی
2 تا حرفی بازی کردیم
مثلا بجای اینکه بگن یا ش میگفتن با شا
خیلی چسبید
آخرشم اسم بازی کردیم که با آخر اسم قبلی اسم بعدی رو میگه
بعدشم این مدلی رو محدود کردیم به اشیا بجای اسم
م همچنان یکی بحث گوشی منو پیش می کشید
فردا صبحشم یعنی شنبه صبح فصل 6 رو وندم و مجددا راهی خونه بابابزرگ شدیم واسه مهمونی پایان خدمت پویان
ساعت7شب هم همه رفتن شهرای خودشون و ما هم 7:20 خونه بودیم
اینم از این چند روز
2هفته دیگه،ما همچین موقعی تو اتوبوسیم به سمت مشهد
هوریه هوریه(همون هورا منظوره)
خلاصه که اصلا حس مدرسه رفتن نیست
راستی به تعویق افتادن امتحانا ی خوبی داشت و تونم این که
قزار بوو دبیر فیزیکمون از مباحثی که تو نوبت اول جز امتحان نبود، 2 بهمن امتحان بگیره که دیگه امتحان آمار داریم و نمی تونه
هفته آیندشم تعطیلیم
بازم هوریه
دوستان کامنتا خیلی کم شده
این پست کامنتاش بترکونه هاااااااااااااااااااااا
دوست خوشچل شما
بهناز



اين وبلاگ متعلق سه تا رفیق نسبتا دیرینه هست اول بهتره راجع به آشناییمون بگم واستون :اون موقع ها که کلاس اول ابتدایی بودیم روز اول مهر دختر قد بلندی رو دیدم بعد از اتمام مدرسه زمانی که به خانه برگشتم تصمیم گرفتم به پارک محلمون برم اونجا بود که همون دختر رو دیدم ولی روم نمیشد برم پیشش تا اینکه اون اومد و با هم آشنا شدیم و جالب این بود که من همون روز رفتم خونشون رفت و آمدها خونوادگی شد و ۵سال ابتدایی هم با تموم خاطرات تلخ و شیرینش گذشت تا اینکه مدرسه نمونه دولتی شهرمون قبول شدیم رابطه ها همچنان ادامه داشت تا اسفند ماه که قرار شد یه اردوی ۵یا۶ روزه مشهد بریم همونجا بود که با یکی دیگه از همکلاسیهامون به اسم فرنوش حسابی صمیمی شدیم و دوباره دوستیمون خونوادگی شد الان کلاس دوم دبیرستان رشته ی تجربی و فوق العاده مشتاق داروسازی هستیم تری کی پی هم خودمون سه تا هستیم که دوستامون و خانواده هامون بهمون نسبت دادن به معنای سه کله پر اسم اعضا هم بهناز و فرنوش و من یعنی نرجس امیدوارم بازم دوست داروساز یا هر شغل شریف دیگه ای پیدا کنیم