ندارد

سلااااااااااااااام

بالاخره این بلاگفا درست شد

این مدت اتفاق جالب زیاد نیفتاده اما ی اتفاق افتاده که به اندازه چندین تا اتفاق هیجان انگیزه

اولا که طبق اون برنامه ای که تو چند تا پست قبل واستون گذاشته بودم،ردا امتحان تاریخ داشتیم اما به طف مدیرمون مجددا برنامه تغییر کرد

تاریخ از3شنبه موکول شده به4 شنبه

زمین از 5 شنبه به شنبه

و آمار از شنبه موکول شد به 2 شنبه

البته من راضی نیستما ولی تابع جمعم دیگه

آخه با اینکه از دیروز دیگه باید می رفتیم مدرسه اما ما دانش آموزان زور زیاد بعد از امتحان زیست کلاسای دیروز و امروزو لغو کردیم که تاریخ بخونیم و دیروز ساعت9:30 خونه بودیم و منم همه درسای تاریخو خوندم و الآن علافم و این یکم ناخوشاینده واسم

راستی ریحانه از دی ناین که پرسیدی چطور خوندی تو یه روز؟باید بگم به شرح زیر خوندم:

درس 1 تا 5 از ساعت 10:30 تا 1:15

درس 6و7 از ساعت 2:27 تا 3:30

درس 8 تا 11 از ساعت 4:30 تا 6:40

خلاصه که اینطوری 111 تا صفحه تاریخ تموم شد

راستی یادم نبود.امروز زنگ اول که معارف داشتیم رفتیم سرکلاس و 9:15 خونه بودیم

بهمون گفته نفری 1000 تومن بیارید تا گل نرگس بگیریم واسه جشن امامت امام زمان

خدارو سکر تا اینجا امتحانا عالی بود بجز زبان فارسی.آخه بعد از امتحان شیمی مریض شدم.اون روز عصر و فردا عصرش که شب امتحان بود زیر سرم بودم.

امتحان عربی و معارفمونو گرفتیم20هر3تامون چه رو برگه چه نمره مستمر

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا

خلاصه که بگم واستون از اون اتفاق

روز 4 شنبه مورخ 20 دی و پنج شنبه مورخ 21 دی به خودمون استراحت دادیم و ی نیم نگاهم به کتاب زیستمون نکردیم

پنج شنبه شبم خونه بابابزرگ واسه نذری دعوت بودیم که از نزدیکای ظهر رفتیم اونجا

همه اومده بودن شهرمون بجز یکی از خاله هام.چون هفته گذشته واسه نذر داییم اومده بود و نمی تونست بیاد

شب واسه خواب اومدم خونه و اونجا پیش دخترا نموندم

آخه فردا واسه ناها ر خونه خاله مامانم که اونم نذر داشت دعوت بودیم و می خواستم تا قبل از ظهر درس بخونم

خاله مامانم مادر زن د اییمه و سفرشو خونه داییم انداخت

من صبح جمعه فصل1و2و نصف3 رو خوندم و رفتم اونجا

دیدم فضا واسه درس مساعده.تا قبل ز ناهار فصل3 رو هم خوندم

بعد از ناهار دیدم مجددا شرایط مساعده.گفتم بزار فصل 5 هم که کوچیکه بخونم.اونم خودنم.دیدم بازم فضا مساعده.فصل4 هم خوندم.فضا واسه فصل 6 هم مساعد بود اما مامان بزرگم گفت بسه دختر.کور شدی

لازم به ذکره بگم دلیل مساعد بودن شرایط این بود که دخترخالم و دختر داییم داشتن درس می خوندن

بریم سر اون اتفاق

پس از مطالعات فراوان گل به روتون رفتم دستشویی

همیشه خونه داییم که بودم این فک به ذهنم خطور می کرد که اگه گوشیم از جیبم بیفته و بره پایین چی؟؟؟؟؟؟؟؟

اما هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود آخه گوشیمو میزاشتم تو آینه روشویی

اما اونشب این کارو نکردم

چشمتون روز بد نبینه

گوشی از تو جیبم در اومد

افتاد جلو توالت

خم شدم برش دارم رفت تو سنگ توالت

اومدم برش دارم

رفت تو چاه بست و رفت پایین

منم با جیغ و فریاد رفتم تو هال که زندایی که برس به دادم بدبخت شدم

می گفت چی شده مگه

گفتم بدو گوشیم رفت

داییام مهمون داشتن و پسرداییم اومد گفت  چه خبرتونه؟

وقتی ماجرا رو فهمید،گفت نگران نباش.لوله فاضلابمون شتری داره و فلان جا وایساده که کاملا تمییزه و می تونه رش داری

زنداییم هم دستکشو و 2 تا پلاستیک پوشوند و ا سختی فراوون درش آوردم

حالا زندداییم به دخترداییم میگه برو بقیه مییم نرفته بود پایین

آخه این دخترداییم خیلی ضایس

میگه باشه خاله نمیگم

خلاصه که درش آوردم.همونطور که پسرداییم گفته بود،تو ی منطقه تمییز بود و اصلا کثیف نشده بود.دیگه پوری کلی عطر کاریش کرد و و فاتحانه رفت به سوی جمع که من گوشی رو در آوردم

اینجا بود که ضایع بازیای فاطیما موثر واق شد گفت دروغ نگو.بهناز خودش دست کرد تو فاضلاب و گوشیشو در آورد

حالا مثلا زندایی بهش سپرده بود بگه بین لبه چاه بست بود و پایین نرفته

ی دفعه همه گفتن مگه پایین بو که زنداییم گفت نه

خلاصه شبم همه خونه داییم بویم.آخه مهمونی پایان خدمت پویان بود.تا ساعت3 که اونجا بودبم،بحث همه گوش من بود

جواب معما گوشی من بود

چواب بیست سوای گوشی من بود و .............

شب خوبی بود

ی عالمه معما گفته شد و جواب ی دونش موند که پوریا گفت جوابی که من دادم به جواب نزدیکه

ی عالمه بیست سوالی بازی کردیم

اسم فامیل باتزی کردیم

2 تا گروه بودیم که مامان من و یکی ا خاله هام و یکی از زانداییم شدن داور بیل اللملی

2 تا حرفی بازی کردیم

مثلا بجای اینکه بگن یا ش میگفتن با شا

خیلی چسبید

آخرشم اسم بازی کردیم که با آخر اسم قبلی اسم بعدی رو میگه

بعدشم این مدلی رو محدود کردیم به اشیا بجای اسم

 م همچنان یکی بحث گوشی منو پیش می کشید

فردا صبحشم یعنی شنبه صبح فصل 6 رو وندم و مجددا راهی خونه بابابزرگ شدیم واسه مهمونی پایان خدمت پویان

ساعت7شب هم همه رفتن شهرای خودشون و ما هم 7:20 خونه بودیم

اینم از این چند روز

2هفته دیگه،ما همچین موقعی تو اتوبوسیم به سمت مشهد

هوریه هوریه(همون هورا منظوره)

خلاصه که اصلا حس مدرسه رفتن نیست

راستی به تعویق افتادن امتحانا ی خوبی داشت و تونم این که

قزار بوو دبیر فیزیکمون از مباحثی که تو نوبت اول جز امتحان نبود، 2 بهمن امتحان بگیره که دیگه امتحان آمار داریم و نمی تونه

هفته آیندشم تعطیلیم

بازم هوریه

دوستان کامنتا خیلی کم شده

این پست کامنتاش بترکونه هاااااااااااااااااااااا

دوست خوشچل شما

بهناز

 

توووووووووووووووووووووووووووووووووولدم مبارک

  شکلک های محدثه جون

چه خبر خوبید؟

چیکار میکنید با امتحانا؟

ما که امتحانا شروع شده 4 تا رو دادیم که خدا رو شکر خوب بوده زبان فارسی هم فردا داریم که ایشالا خوب باشه

نگید خل شده روز قبل از امتحان اومده نت

نه امروز آبجی بهناز و فرنوش آبجی دار شدن

تبریک میگم بهتون آبجیاااااااااااااااااااااااااااااااااا

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

خالم میگفت نرجس از اول قدمت خوب نبود مث اینکه وقتی من به دنیا اومدم امتحان فیزیک ترم داشته هر چی گفته بابا من واسه اولین بار خاله شدم امتحان رو بعدا ازم بگیرین قبول نکردن

بله امروز تولد منههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

فرنوش خانوم آبجی وسطیه منم( آخه فرنوش تو همه چی وسطه)

امسال 17 ساله شدم چقدر زود بزرگ شدیم به قول بهناز قبلا یکی رو میدیم 17 سالش بود میگفتیم خوشبحالش کاش ما هم 17 سالمون میشد ولی حالا که 17 سالمونه بازم میگیم خوشبحال اونا که 20 سالشونه چقدر زود گذشت

تولد امسال حال و هوام یه جور دیگست

برام دعا کنید بچه ها خیلیی دعا کنید

تازگیا فهمیدم یه مشکلی دارم که هیچ کاری واسش نمیتونم بکنم

البته خدا اگه یه مشکل میده صد تا راه حل هم پشتش میده درسته نمیتونم کاملا رفعش کنم ولی خب بعضی وقتا یه چیزیایی تو زندگی پیش میاد که مجبوری باهاش کنار بیای شاید این صلاح باشه و حالا من که  میتونم کنترلش کنم بالاخره کنار اومدن و ساختن هم ی جور راه حله دیگه

تو این مدت خیلیی جاها رفتم خیلیی ها رو دیدم و فهمیدم مشکلی که من دارم در مقابل مشکل خیلییاااااااااااااااااااااااااااای دیگه هیچی نیست مثلا اون خانومی که بیماری ام اس داشت و دستاش جون بغل کردن بچه ی ۴ سالش رو نداشت یا اون خانوم جوونی که یه چشمش کور شده بود واسه سالم نگه داشتن چشم دیگش به دکتر التماس میکرد

 به خودم امیدوار شدم

هر چی خدا بخواد

خدا شکرت واقعا شکرت

تولدم هم مبارک

اااااااااااااااااااااااااااااا یادم نبود بگم کادو ها یادتون نره هااااااااااااااااا هر کی کادو نده نمیذارم به کیکم دست بزنه

اینم کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکم

نوش جون اونایی که کادو دادن:

ماه دیگه،همچین روزی.........................

سلاااااااااااااااا سلااااااااااااااااااام

والا چرا اینقد کامنتا کم شده ها ها ها ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بنظرتون عنوان این پست منظورش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دانش آموزان که تنها فکر و ذکرشون امتحاناست،زود میگن چنین روزی ماه آینده از دست امتحانا خلاص شدیم

یا دانشجوها میگن چنین روزی ماه آینده،تازه بدبختیامون شروع میشه

اما نه

نه حرف دانش آموزا نه حرف دانشجوها

پس چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نرجس نگو که نفهمیدی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

دی نایناهم شاید همشون،شاید هیچکدومشون،شاید فقط ریحانه"1"متوجه منظورم شده باشه

خب بزار بگم

یک ماه دیگه چنین روزی،من،نرجس و فرنوش تو اتوبوسیم

تو راه رفتن به مشهد

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چقد بهش نزدیک شدیم دوسیاااااااااااااااااا

از اول مهر تاحالا همه فکر و ذکرمون مشهده

اینو واسه اردوی مشهد بخرم

اینو واسه اردو مشهد خریدم

اونجا فلان کار کنیم

فلان چیز بخریم و ...................

اولین اردوی دانش آموزی ما به مشهد،سال اول راهنمایی(سال86)بود

بنظرم چون هوایی بود،مسیر رفت و برگشتش،لذت مسیر اردوی سال اول دبیرستانو نداشت

اما خودش عالی بود

تو اون اردو بود که من و نرجس با فرنوش صمیمی شدیم.البته من و فرنوش پیش دبستانی رو یه جا گذرونده بودیم.

اون سال هتل بنیاد شهید بودیم.ی هتل نسبت له و قدیمی که لوکشینش دقیقا روبروی هتل اطلس بودن.صرفا واسه اینکه ما هی به هتل اطلس نگاه کنیم و بگیم

اوووووووووووووووووه مای گاد

اون سال

من

نرجس

فرنوش

نگین از دی ناین

فروغ.ب

کوثر.ر

تو ی اتاق بودیک که الان دیگه کوثر و فروغ با ما نیستن

تو اون اردو که فک کنم5روز بود،ما سرجمع5ساعت نخوابیدیم

همش اذیت کردیم و..........

البته کوثر قربونش برم دائم خواب بود

نگین بیدارش میکرد میگفت کوثر پاشو می خوایم بریم بیرون.

بیدار میشد میگفت سلام و دوباره می خوابید

یا شب آخر چون دیرتر آماده شد کلید اتاقو بهش دادیم که تحویل بده و گفت تحویل دادم

بعد هرچی دنبال کلید گشتیم نبود.کلی ما4تا گریه کردیم اما اون فقط با دوستاش می خندید تا اینکه یه دفعه گفت شما چرا گریه می کنین؟

گفتیم کلید به مسئول هتل تحویل داده نشده.تو اتاقم نیست

در اومد گفت:آها گذاشتم رو سر یخچال

دوس داشتم خفش کنم.ایییییییییییییییییش

یا اینکه ی شب نازنین اینا(بقیه دوستامون)فرنوش و فروغو گروگان گرفتن و بردن اتاق خودشون.وقتیم من و نگین رفتیم واسه مذاکره و تحویل ربوده شدگان،دیدیم ی کوه از پوست تخمه وسط اتاقشونه

همشم واسه خرید می بردنمون بازار بین اللملی

نگین یادته اونجا با فائزه ملاقات کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای تو یه مغازه13تا عروسک خریدیم

همون موقع تولد فروغ بود

من و نگین و فرنوش هرکدوممون ی عروسک خریدیم واسش

رفتیم تو ی روسری فروشی.فروغ ی روسری پوشید.هم بهش میومد.هم خودش دوسش داشت

اما دریغ از اینکه ی ی ریالی تو کیف یکیمون بود

آخه گفته بودن پولاتونو ی جا نیارید بیرون.تا اینکه پس از گشتن بسیار،نرجس پول پیدا کرد و اونو بعنوان هدیه تولد واسش خرید.

بعد پسره در اومده میگه ایشون بانکتونه؟؟؟؟؟؟؟

یا اینکه همگی تشنه بودیم

اصلا هم فروشگاه نبود

ی بانک تو پاساژ دیدیم

4تایی حمله کردیم به آبسردکنش

ما بودیم و ی لیوان

اینقد آب خوردیم که همه بهمون خیره شده بودن

همون لحظه ی خانومه اومد گفت میشه لیوانتونو بدین بچم اب بخوره؟

از اونجایی که بچهه آب بینیش سرازیر شده بود،گفتم نه.ما سرماخوردیم.واسه بچه بده

حالا کاشکی لیوان خودم بود که نمی خواستم بدم.لیوان فرنوش بود

یا اینکه اینقد با آسلسورش این طبقه اون طبقه کردیم که رانندش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حفظ شده بود الان کجا می خوایم بریم

ی عصرم بردنمون طرقبه

نیمه ساخته بود ولی جالب بود

مدیرمون و همه مسئولا تو کافی شاپ بودن و همه همه غلطی می کردن البته دور از جون ما4تاااااااااا

وااای

ما و این حرفاااااااااااااااااا

بعدم رفتیم سوار ترن پایی شدیم(نمی دونم اسمش چیه.ی چیز بود شبیه ترن که باید خودمون پدال میزدیم)

بعدم که برگشتیم

آخرای اسفند رفتیم و بعدشم از24اسفند مدرسه تعطیل شد و من خودم بخاطر بی خوابیای اون5روز چند روز خواب زمستونی بودم.حتی واسه غذا هم بیدار نمی شدم

گذشت و گذشت تا شد سال اول دبیرستان

این بار من و نرجس و فرنوش به همراه دی ناین رفتیم مشهد اونم زمینی

اواخر بهمن اوایل اسفند بود.

دی ناینا تقریبا تازه این اسمو واسه گروهشون انتخاب کرده بودن

ما هم تو راه از دوستان خواستیم واسه گروه سه نفره ما اسم پیدا کنن

بطور معمول بهمون میگفت3کلیه پوک البته پوک نه پر

که نگین گقت3کی پی

اینطوری ما هم گروه دوستی و گروه خواهریتمون اسم دار شد

اینجا ی اشتابه دستوری رخ داد---------خواهریت منظورمه

خلاصه نزدیکای مشهد بویم ک دونه های کوشولوی برفو دیدیم.ماها هم که برف ندیده(ما بارونم بزور می بینیم چه برسه برف.البته  سال چهارم و پنجم ابتدایی ی نصفه روز برف اومد.بعد مدرسه ما تعطیل شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

کلی ذوق کردیم

.نگینم زنگید به شوهر خاله مشهدیش و ملتفت شدیم روزای اقامت ما اونجا با بارش برف همراست

این بار تو هتل آپارتمان رضا اسکان پیدا کردیم

2تا اتاق6نفری دادن به ما و دی ناینا

البته میگفتن6نفره ولی2تا تخت و 2تا کاناپه یه نفری بیشتر نداشت

دیگه ما 2تا کاناپه رو دادیم به دی ناینا

اون9تا ی اتاق و ما 3تا ی اتاق

تو اتاق دو تا تخت بود.باهمکاری هم اونا رو آوردیم تو هال.آخه اتاقش بخاری نداشت.اونا رو موازی هم البته از طول اتاق کنارهم گذاشتیم و خودمون عرضی روش خوابیدیم

البته اونا رو ملافه و پتوهای خودمون پوشوندیم که از راست به چپ نرجس کنار پنجره،فرنوش وسط و من کنار بخاری خوابیده بودیم

تو اتاق ی کمد دیواری بود که پالتوها و مانتوهامون سر رگال بود و ساکامون پایینش.

یخچال خالیم پرپر شد.

 اتاق کاملا مرتب که وقتی دیناینای شلخته(ببخشید دیگه) دیدنش چون وسایلامون مثه خودشون تو گوشه کنار اتاق پخش نبود،پرسیدن پس وسایلاتون کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه دی ناینا نرسیده شیرآب دستشوییشونو کندن و واسه دستشوییم میومدن تو اتاق ما

گذشه از اون،اینقد اتاقمون تمیز بود که بقیه ها میومدن و اونجا نماز می خوندن

این بار آزادی بیشتر بود

از صبح که میرفتی اگه ناهار می خواستی ظهر میومدی نمی خواستی تا10و11شب اجازه بیرون موندن داشتی

ماهم فقط بازار رضا رو بلد بودیم.اینقد رفتیم و اومدیم که همه شناختنمون

نرجسم اومده بود ازخودش  مدرنیت خارج کنه،جای پول کارت آورده بود که از شانسش سیستما بهم ریخت و پول بی پول............

از مسیری که میرفتیم حرم،فقط شیرکاکائو بود.همش فرنوش میگفت شیرکاکائو و چون800تومن بود نمیخریدیم

بعدش که برگشتیم،بسی تعجب کردیم که چرا بخاطر800تومن نخردیمیش

یا بوی ذرت مکزیکی بهشون خورد.من که دوس نداریم.اون تا رفتن بپرسن چنده.فک کرده بودن مثه شهر خودمون500تومنه که وقتی گفته بودن مرده کلی دعواشون کرده بوده که500تومن کجا بوده.2000تومنه

همون لیوان500تومنی شهر ما=لیوان2000تومنی مشهدیا بود

لواشک سر خشک کن لباسشویی خریدیم آخه طرحش عین سر خشک کن بود

ی عکاسییم سر راهمون بود هی میگفت بفرمایین عکس

ماهم نامردی نکردیم.خوب ازش قیمت هر سایزی رو پرسیدیم.

گفت حالا چه اندازه ای می خواین؟

گفتیم هیچکدوم و گذاشتیم رفتیم

ی عالمه برف بازی کردیم

در ساخت آدم برفیم کمک کردیم که نرجس دستور داده خودمون یه آدم برفی اختصاصی درست کنیم و باهاش کلی عکس بگیریم

تو حرمم بهمون گفتن دست همو بگیرین که لیز نخورین

نه نرجس نه فرنوش حاضر نشدن دست منو بگیرن آخه می گفتن من شلم که خدا نشونشون داد.دست همو گرفتن و خوردن زمین.منم فقط می خندیدم و قادر به انجام هیچ کاری نبودم

آخرین صبحم همگی رفتیم نماز جماعت صبح حرم.همگی خواب بودیم.طوریکه فرناز از دی ناین تو سجده خوابش رفته بود و از سجده بلند نشد

ی شبم ما رفتیم اتاق دی ناین.بساط پاسور پهن ود.فرنوشم نشست پاش و قیافش شده ود عین قمار بازای واقعی

منم عین بچه خانواده که وقتی ساعت مهمونی بیش از حد معمول میشه خوابش میره،همونجا رو سرامیکای یخ خوابیدم

نرجسم هی بولوتوث صدای 3بعدی از برو و بچ میگرفت و گوش میکرد و جنگولک بازی در میاورد.این یه اصطلاح دی ناینی و 3کی پی هست یعنی ادا اتفار

خلاصه که خیلی خوب بود

البته خاطره های این2تا اردو،بیشتر از این حرفاستا

ایشالله که امسالم خیلی بیشتر از اون2سال خوش بگذره

چن روز پیش فرنوش به صبا از دی ناین میگه ما هدفمون از مشهد رفتم فقط باهم بودنه نه چیز دیگه ای

خواهر حداقل حفظ آبرو کن بگو هدف زیارته نه مستقیم بگو هدف اینه و بس

امروزم امتحان فیزیک دادیم.طراح سوال دبیر خودمون نبودن.سوالا نسبت به سوالای خودشون آسونتر بود اما بازم سخت بود

2شنبه هم شیمی امتحان داریم که من نیم فصل2رو خوندم و فردا فصل1رو می خونم و چون امتحانا ساعت10هست،صبح2شنبه هم ی مرور اجمالی

با آرزوی موفقیت همه تو همه چی

امتحان مدرسه

امتحان داشنگاه

کنکور

و حتی امتحان آیین نامه

تا ی پست دیگه بای

دوست دار همتون بهناز

عنوانو بیخیال

 

وای اگه بدونین چه پدیده نادری واسه آفیسم اتفاق افتاده بود(اگه نادر این شکلی شده واسه اینکه من و نرجس هر دکتری میریم،وقتی جواب آزمایشامونو می بینن میگن مشکلی که شما داری ی مورد نادره)

واستون بگم از پدیده نادر آفیس:

وقتی وارد هر بخش آفیس می شدم تب بالاش خاموش بود.دقیقا عین اینکه برق آفیس رفته باشه.................

خلاصه دیگه الآن ی بار آفیس نصب کردم بازم خاموش بود

ی بار دیگه نصب کردم بازم خاموش بود

دیگه داشت اعصابم خط خطی میشد که...........................بالاخره روشن شد

پست امروز مربوط به مدرسه و برنامه امتحانی و جانشین راننده سرویس و ایناس

بچه ها شما حرف (ژی) رو تا حالا  جز حروف لاتین شنیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مسلما همونطور که این حرف اولش واسه ما ناشناخته بود واسه شما هم ناشناختس

این حرف همون (جی)  لاتینه که معلم ریاضیمون اونجوری نه ایننجوری تلفظش می کنه

همش میگه ضابطه ژی ایکس رو بیابید

ترکیب تابع ژی ایکس رو بنویسید و ما هم زیر زیری می خندیم

خلاصه که

بریم سراغ برنامه امتحانی خوشچلمون

البته امروز امتحان عربیمونو که خیلی از خودش و دبیرش می ترسیدیم،دادیم.برخلاف امتحانای داخلی خیلی آسون بود اما بازم واسه خیلی از مدرسه ها سخت بود

ما3تا راضی بودیم

خوبی این دبیرمونم اینکه به ازای هر غلط(0.125)نمره کم می کنه و این عالیه

 

برنامه امتحانات نوبت اول دانش آموزان پایه سوم تجربی دبیرستان

 نمونه دولتی حافظ

ساعت شروع

تاریخ

عنوان درس

روز

 

8

91.10.3

عربی

یکشنبه

1

8

91.10.6

معارف

چهارشنبه

2

10

91.10.9

فیزیک

شنبه

3

10

91.10.11

شیمی

دوشنبه

4

10

91.10.13

زبان فارسی

چهارشنبه

5

10

91.10.16

زبان خارجه

شنبه

6

10

91.10.18

ادبیات

دوشنبه

7

10

91.10.20

ریاضی

چهارشنبه

8

8

91.10.24

زیست

یکشنبه

9

8

91.10.26

تاریخ

سه شنبه

19

8

91.10.28

زمین شناسی

پنج شنبه

11

اینایی که با رنگ نارنجی نوشته شده،ایام تعطیلی امتحاناست(مورد۳تا۷)

 

راستی چهارشنبه91.9.29مامان راننده سرویسمون فوت شد.خیلی ناراحت شدم.فعلا ی پسر علاف که قبلا هم چندین بار اومده بود دنبالمون میاد دنبالمون

اضافه کنم که من و نرجس هم سرویسی هستیم

روز اول که اومد دنبالمون با ی پالتو نو و خوشچل و شلوار جین خوشچل بود اما دیگه اگه شما پشت گوشتونو دیدین ماهم اونو این طوری دیدیم

جونم واستون بگه که

دست فرمونش افتضاس

به موقع اومدنش از اون افتضاح تر.مثلا امروز گفته من تا 12:30در مدرسم.5دقیقه به 1 اومده

یا اینکه دیروز بعد از کلی تاخیر با سرویس پر از پسر اومده دنبال ما که 5 نفریم

دیگه پسرا رو در مدرسه پیاده کرده.ما رو سوار کرد و برد که بعد بیاد دنبالشون

یا امروز صبح بهش میگم ما ساعت تعطیلیمون مشخص نیست.لطفا شمارتونو بدید

10ساعت فک کرده بعد گفت شمارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دوباره10ساعت فک کرده گفته...........0936

یا از تلفن عمومی مدرسه بهش زنگ زدم بگم کی بیا دنبالمون.عین دخترا که به شما ناآشنا جواب نمیدن(البته در گذشته های دور ن الان)جواب نمیداد.که در آخرین لحظات که داشتم منصرف میشدم جواب داده.بهش میگم12:20بیاین دنبالمون .میگه10دقیقه دیرتر میام.متشکرم.خدانگهدار

حالا این تشکرش چه معنی داشت نمی دونم!!!!!!!!!!!!!!!

قبل از اینکه بریم زنگ بزنم چون فامیلیشو نمی دونستم و اونم فامیلی منو نمی دونه به نرجس و فرنوش گفتم زنگ میزنم میگم

سلام آقای چیز

من خانوم چیز هستم از مدرسه چیز

لطف ساعت چیز بیاین دنبالمون

که فرنوش ریسه رفت از خنده

یا صبح تا آخرین حد بخاری رو روشن کرده و بعد دریچه سمت خودشم چرخونده سمت من.منم کم لطفی نکردم.دریچه سمت خودمو چرخندم سمت اون(آخه من با اینکه نفر اول سوار میشیم واسه راحت بودنم همیشه جلو میشینم.چه راننده سرویس خودمون باشه چه این آقاهه)

ظهرم ی عینک آفتابی زده بود که خیلی خنده دار بود

راستی چن هفته پیشم که اومد دنبالمون،زنگ خور گوشیش همه چی آرومه بود که من و نرجس پوکیدیم از خنده

فرداشم من که اولین نفرم سوار شدم دیدم همه چی آرومه گذاشته

وای چقد غیبت کردم

واسه خودم و خودت و همه آرزوی موفقیت تو امتحانا رو دارم

تا بعد

بهناز