چطوریا هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همون طور که گفتم خرید اصلی ما پارچه واسه فرم مدرسه بود.مامانم گفت حالا که داری میری پارچه بخری واسه داداشتم بخر.گفتم خب چه رنگی؟؟؟؟؟؟؟؟از کدوم پارچه فروشی؟؟؟؟؟؟؟
گفت زنگ بزن زندایی.................ازش بپرس.آخه پسر اون از پارسال تا حالا همون مدرس.خلاصه که زنگ زدم و بعد از چاق سلامتی میگم زندایی پارچه مدرسه واسه داداشم از کجا بگیرم؟؟؟؟؟راستی اون خیاطی که فرم بچه ها رو می دوزه کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت اولا که بی زحمت واسه عرفانم پارچی بگیر
دوما پارچه فروشیه فلان مرکز خریده اما نمی دونم کجاش
خیاطیه پاساژ فلانه اما نمی دونم کجاش
واسه عرفانم پارچه بگیر اما نمی دونم چقد
گفتم خسته نباشید
ساعت 5:15 نرجس تک زد که بیا سر کوچه
بدو بدو رفتم سر کوچه دیدم هنوز نیومدن.به فکر فرو رفتم که یادم اومد کیف پولیمو نیاوردم.پس دوباره بدو بدو به سمت خونمون رفتم و انگشتمو گذاشتم رو زنگ و مثه جت رفتم داخل و کیف پولیمو برداشتم
دوباره سرکوچه برگشتم.دیدم بر خلاف همیشه که نور آفتاب اذیتم نمی کرد،داره اذیتم می کنه.اندکی تامل کردم و فهمیدم عینک آفتابیمو نزدم.مجددا بدو بدو به سمت خونه برگشتم و عینکمو برداشتم و همین که اومدم پامو از در بزارم بیرون،یادم اومد که کلیدم برنداشتم.پس فل فور کلیدم برداشتم و رفتم سرکوچه و بعد از چن دقیقه نرجس اینا اومدن.
ساعت 5:31 بود که من سوار ماشین نرجس اینا شدم و بعد از سلام و احوال پرسی به سمت خونه بابابزرگ فرنوش راه افتادیم
فرنوشم با 2 تا کیف سوار شد و بعد از احوال پرسی گفتم چرا 2 تا کیف داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت خب کانونم قراره برمااااااااااااااااا
دیگه رسیدیم به اون مرکز خریدی که قرار بود بریم.بعد از تشکر و خداحافظی با بابای نرجس،راه افتادیم.
یک سوم از طول مرکز خریدو پیموده بودیم که رسیدیم به مغازه ای که قرار بود واسه خودمون پارچه بخریم.شلوغ بود.بجای صاحب اصلیشم که دخترش باهامون دوست بود ی شاگرد گاگول بود.اندازه پارچه من و نرجس با فرنوش فرق می کرد.3تا شو همینطوری گذاشته تو نایلون.میگیم کدوم کمترس؟؟؟؟؟؟
میگه نمی دونم.
نرجس یواش گفت:شاسکوله
منم بلند گفتم:قربون شاسکول.از شاسکولم بدتره که 3 تایی زدیم زیر خنده که اینقد بلند گفتم............
از اون مغازه بیرون اومدیم و چند تا کیف جومونگ و بن تن دیدیم و مسخره کردیم که بریم از اینا بخریم واسه مدرسه.
رسیدیم به مقنعه فروشی و 3 تا مقنعه 90 سانتی خریدیم که من و فرنوش دیروز رفتیم عوضش کردیم و 80 گرفتیم.همون جا هم من ی جوراب واسه داداشی برداشتم.به بچه ها میگم اندازشه؟؟؟؟؟؟؟؟
پسره گفت چند سالشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم 7 سالشه ولی 6سالشه.من و فری و نری و فروشنده از خنده ریسه رفته بودیم 

ولی زود خودمونو جمع کردیم و وگفتم یعنی اینکه ریزه میزس.
بعد از حساب کردن رفتیم سراغ بقیه پارچه فروشبا که واسه نوید و عرفان پارچه بخریم.دایی آدرس 2 تا پارچه فروشی داد که یا از این بگیر یا از اون.اولیش که ی دختره توش بود گفن فروشندش نیست.رفتیم سراغ اون یکی که اصلا نمی دونست فرم مدرسه نوید(اسم مدرسه هم نویده)چه رنگی.دوباره رفتیم سراغ قبلی که گفت10 دقیقه دیگه میاد.پس راه افتادیم به سمت آخر مرکز خرید که من عطر بخرم.چند روز قبلش با دختر داییم اومدیم اما اینقد عطر امتحان کردیم که گیج شدیم و قهوه هم نداشت که از گیچی در بیایم و نخریدیم و وقتی برگشتیم خونه از بوی یکیش که رو آستین دختر داییم بود خوشم اومد و قرار شد بگیرمش وهمون روز میگم فاطیما این شماره چند بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگه یا 10 یا 11 یا 12 یا 14
خلاصه رفتیم و گفتم عطر10 و11و12 و 14 رو بیارین
گفت چه شماره هایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این بار گفتم:
10 و 12 و 14 و 11.البه عمدا نبود
نرجس زده بود زیر خنده که چرا این مدلی گفتی.
دختره میگه یکی بیشتر نیستا.یکی می خواین؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم نه 2 تا می خوایم.آخه فرنوشم می خواست.
گفت اره 2 تاس
گفتم حالا اگه این دوستمونوم بخواد نمیشه 3تا؟؟؟؟؟؟؟؟
من مسخرش کردم که می گفت یکی وقتی گفتم فرنوشم می خواد شد 2 تا،نرجس باورش شده بود می گفت من نمی خوام که.........
حساب کردیم و برگشتیم به اون پارچه فروشی.هنوز صاحبش نیومده بود.تصمیم گرفتیم بریم خیابون کناری واسه نرجس کفش مشکی ساده پاشنه دار واسه عروسی داییش بگیریم.رفتیم کل کفش فروشیای خیابونو گشتیم اما اون چیزی که می خواستیم نصیبمون نشد.دوباره برگشتیم به اون پارچه فروشی.از اونجایی که نمی دونستیم چقد پارچه می خوان گفتم اندازه کلاس اولی و کلاس دومی.حالا هم که مامانم پارچه ها رو دیده میگه خیلی زیاده.2ساعت طول کشید تا بهم دادن.ماشین حسابشونم خراب بود و سر حسابش پدرمو در آوردن.من حساب می کردم اونا می گفتن تو اشتباه میگی که دیگه با ماشین حساب گوشیشون زدن و دیدن حساب من درست بود.تو این حینم نری و فری رفتن دکمه ریلی خریدن.
دوباره رفتیم خیابون قبلی که هم من پارچه واسه شلوار بگیرم هم نرجس ساتن همرنگ لباسش
مواد مورد نیازو خریدیم و راهی کافه شدیم
آب هویج بستنی که مهمون نرجس بودیمو خوردیم
و بعدشم ی دل سیر از کلمن اونجا آب خوردیم که پسر کلی بد بد نگامون کرد.کافه دقیقا کنار ی پاساژه.جلو پاسازه که وایساده بودم واسه خداحافظی من و فرنوش چی که ندیدیم.........................
ی دختر10-11خیلی تپل ی تونیک پوشیده بود که زد بالا و دستشو کرد تو شلوارش............
من و فرنوش از خنده روده بر شده بودیم. مامانشم اصلا عین خیالش نبود.بچه هم سالم بود که بگیم کم داشت که این کارو کرد
اینجا بود که یادمون اومد لباس نرجسو ندیدیم.پس رفتیم تو ی خیابون و تو اولین روسری فروشی به بهونه ست کردن ی شال همرنگ با لباسه،لباسه رو دیدیم.بعدم نرجس رفت تو هم خیابون که به خاله هاش بپیونده آخه16شهریور عروسی 2 تا از داییاشه و درگیر خریدن.من و فرنوشم رفتیم ایستگاه که اول من سوار تاکسی شدم و بعدش فرنوش.
ساعت 8و خرده ای رسیدم خونه و 8:30 فرنوش زنگ زد واسه مانتوت میای پیش خیاط من؟؟؟؟
قرار بود مامان نرجس واسم بدوزه اما چون هم عروسی داداشاشه و هم قراره برن مسافرت،گفتیم مزاحمشون نشیم
منم قبول کردم و قرار شد مامانش وقت بگیره.
دیروز عصرم یعنی یکشنبه 5 شهریور من و مامان و مامان فرنوش و فرنوش و پسرخالش رفتیم خیاطی و بعدم رفتیم مقنعه هامونو عوض کردیم و فرنوش شلوار خرید و مامانم واسه نوید لباس خرید و منم گردنبدمو که تعمیر بود گرفتم و بعدش من 2 تا جاحوله ای یکی دختر یکی پسر و فرنوش 2 تا بسکت لباس یکی فیل یکی سگ خرید.
جا حوله ای رو قیمت می کنیم میگه
پادارش اینقد
جانبازش(پا نداشت)اینقد
شهیدش(فقط سر بود.بدون پا و بدن)اینقد
کلی با فرنوش خندیدیم
بعدشم مهمون مامان فرنوش آب هویج خوردیم و از هم جدا شدیم و راهی خونه هامون شدیم
امروزم که همش من و فرنوش درگیر بودیم.فرنوش با مامانش رفته بودن واسه گلنوش(خواهر فرنوش)پارچه بگیرن که من بهش گفتم واسم ی شارژم بگیر.بعدشم اشتباه وارد کردم و تا ساعت6درگیر بودیم که چیکارش کنیم که گفتن بعد از 12 ساعت درست میشه
وای راستی صبح مدرسه اس داده که امسال پوشیدن چادر الزامیست.هر کسم نمی تونه بپوشه بره ی مدرسه دیگه.اه اه اه
راستی فرنوشم کانون نرفت
چقد حرف زدم
تا بعد بابای
بهناز