روز روز ما دختراست

سلام سلام سلام ب دوستای گلم

پست امروز ی پست دخترونس اما ما دخترا  ب  بزگواری خودمون اجازه میدیم پسرا هم بیان و بخوننش اونم صرفا واسه سوز به دلشون کردن

چررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون روزی به اسم روز پسر نداریم اما ی روز خوشکل مثه امروز مال ما دختراس

آره مال خود خودمون

آخی آخی اخی

البته پسرا نمی خواد گریه کنیدا.مدل مهدکودکا و پیش دبستانیا ک روز تولد امام رضا بعنوان روز پسر ب پسرا هدیه میدن ما هم اون روز بهتون تبریک میگیم

بگذریم از پسرا

دخترای عزیز روزمون مباررررررررررررررررررررررررررررررررررررک

هورررررررررررررررررا هوراهورررررررررررررررررررا هوراهوررررررررررررررررررراهورا

باید ی جشن اساسی واسه این روز خوب بگیریم

با دی جی موافقید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با رقص چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظرتون راجع ب کادو چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(هر چی گشتم کتدو پیدا نکردم)

عالیه،مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ی دلقک واسه خنده و تردستیم تشریفشو آورده

خلاصه خواهاری عزیزم بریزید و بپاشید و بخورید و برقصید.امروز متعلق ب شماست و هر چیزیم تو جشن این وبه مال شماست

منتظر تبریکای گشنگتونما....................

دوسیتون دارم

بهناز

 

اییییییییییییییییییییی نااااااااااااااااااااااااامرررررررررررررررررررداااااااااااااااااااااا

سلام

حرفی ندارم بزنم فقط نمیدونم چرا هیچ کس یادم نکرده

وقتی بهناز نبود که همه میومدن میگفتن بهناز کجاست ولی من بعد از این همه که به همه سر زدم و واسه همه نظر میذارم هیچ کس یه نظر نداشته بگه ترجس تو کدوم گـــــــــــــــــــــــــــــــوری هستی که پیدات نیست

از همین الان دست گوهر جون و بچه های دی ناین درد نکنه که اینقدر به یادم بودند (مثلا ولی شما جدی نگیرید)

مرسی

نرجس

بدون عنوان

سلام سلام سلام

چطوین بچه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فک کنم بعد از بیش از یک هفتس ک دارم ب نت سر میزنم

از پنجشنبه همفته گذشته تاحالا خونه نبودم اگرم بودم درگیر مهمونامون بودم.

جدیدا از محسن چاووشی خوشم اومده و از صبح تا شب و از شب تا صبح آهنگاشو گوش می کنم.اونم چی؟؟؟؟؟کالکشن هزار سال پیشش اما خوشکله،دوسیش دارم

9شهریور ک پنج شنبه بود،رفتیم سرخاک پژمان و بعدش خاله اولیم ک خونه مادرشوهرش بود هم ب جمع ما پیوست.من و خاله پژمان که دخترخاله مامانمم هست کنار هم نشسته بودیم مسیر اومدن خالمو نگاه کردیم ک ی دفعه خورد زمین و ما 2 تا هم خندیدیم.از قبل ب مامان گفتم بعد از رضوانیه میریم چادر می خریم و فرم نویدو می دوزیما و اونم قبول کرده بود.وقتی که از سر خاک برمی گشتیم ب داییم گفتیم مارو فلان جا پیاده کن.من و مامان و خاله و نوید و عرفان پیاده شدیم.ی کیف بن تن واسه نوید خریدیم.مرده چند بار کارت کشید بعد گفت حسابش مسدوده.زنگ ک زدیم بابا پول بیاره گفت خودش رمز اشتباه داده ک مسدود شده و فوریم بهتون گفته مسدود شده.رفتیم پاساژ بعدی و اندازه نوید و عرفانو گرفت ک واسشون فرم بدوزه.بعدم تو همون پاساژ من و مامان و خاله کیلیپس و کش مو خریدیم و بعد از صرف آب هویج بستنی تو همون کافه ای ک پاتوق ما3تاس رفتیم واسه من چادر خریدیم و من باتری ساعتمو عوض کرد و نزدیک ب ساعت10برگشتیم خونه داییم.راستی پویانم برگشته بود و 9شهریور تولدش بود ک زنداییم فورا اومد جلومون و تو گوشمون بهمون گفت بهش تبریک نگید.

آخی خیلی گناه داره.پوریا چون دورش شلوغه آروم تره اما اون نه.چقد گریش سوزناک بود.............

خاله اولیم از 23اردیبهشت ک اومد شهرما واسه ختم مادرشوهر خاله دومیم هر روز تو راهه.23اردیبهشت اومد واسه ختم و اول خرداد رفت خونشون.بعد 9 خرداد برگشت شهر ما واسه ختم پژمان و تا 3تیر اینجا بود.دوباره برگشت خونشون و 15تیر برگشت و 25برگشت.هنوز تو خونشون جا گیر نشده بود ک چند روز بعد از شروع مرداد،دختر خواهرشوهر خودش مرد و دوباره اومد شهر ما و چند روز بعد برگشت.تا اینکه دوباره 5شهریور واسه چهلم دختر خواهر شوهرش و هفته برادر شوهر خاله سومیم برگشت اینجا.تا اینکه دیروز یعنی18شهریور برگشت خونشون و تا عید نوروز دیگه نمیاد چون پسرش امسال دیگه مدرسه میره.

خلاصه اونشب بعد از اینکه خونه دایی شام خوردیم،برگشتیم خونه خودمون و صبحش با مامان و نوید رفتیم خونه بابابزرگ پیش خاله.بابابزرگم بیمارستان بستری بود و تصمیم گرفتیم شب همون جا بمونیم ک مامان بزرگ تنها نباشه.فرداشم واسه ناهار اومدیم خونه ما و بعد واسه شام رفتیم خونه خاله سومیم.تا ساعت یکم اونجا بودیم و واسه خواب برگشتیم خونه ما.چون ما می خواستیم تا صبح بحرفیم و شوهر خالم صح زود باید واسه ی سری کارا میرفت ی شهر دیگه و بابام گفت درست نیست اینجا بمونید.فرداش ساعت11مجددا به صرف ناهار برگشتیم خونه خالم و 3تا از دختر خاله هام از ی شهر دیگه ک خونه خاله دومیم بود اومدن اونجا.عصرشم خاله سومیم با2تا دخترش و 2تا از دخترخاله هام ک خواهرم نیستن رفت واسه خرید کیف و کفش دختراش و روز قبلشم من و خاله اولیم و مامانم رفتیم واسه من کتاب و واسه نوید دفتر و مداد خردیم.

عصرم همه ساکا رو جمع کردیم و رفتیم خونه بابابزرگ.پس فرداشبشم اومدیم خونه ما و عصر پنج شنبه بعد از شرکت تو چند تا مراسم ختم و هفته و چهلم و سال رفتیم سر خاک پژمان و بعدش دوباره اومدیم خونه ما.صبح جمعه هم رفتیم سالن هنرهای رزمی.چون ی مسابقه بین چن  تا از شهرای استان بود و جامش یادواره مهندسین جوان یعنی پژمان و دوستاش بود.تا2مسابقه بود ک ما تا 12بیشتر نموندیم.مسابقه کاراته بود.جالب بود.عصرشم ک همه رفتن ملاقات بابابزرگ فهمیدن پای یکی از پسرا شکسته بوده.واسه ناهارم رفتیم خونه بابابزرگ و تا صبح بیدار بودیم.نهایتا ساعت5صبح یکی از خاله هام رفت و ساعت9صبح یکی دیگش.من و مامانم بعد از رفت و روب خونه مامانبزرگ راهی درمونگاه شدیم ک من برم دکتر.بازم حساسیت شدید.ی عالمه دارو حساسیت داده.

دیرز عصرم یعنی شنبه18شهریور 3 تایی رفتیم واسه خرید کیف و کفش و خودکار.کفش ک اصلا ندیدیم.سر کیفم ب تفاهم نرسیدیم.من و فرنوش ولی ماژیک و خودکار و غلط گیر و پاک کن و نوک خریدیم.نرجسم ک کلا اومده بود واسه نگاه کردن و هرچی پسند کرد بعدا با مامامیش بیاد بخره.بعدم اون 2تا رفتن تاکسی بگیرن و منم با زنداییم ک تو خیابون دیدمش رفتم.همین دیگه

تا بعد

بهناز

ننه حسنو

سلام سلام سلام

نرجس: اول من دو کلمه حرف بزنم: هر کی این پست رو خوند و بعد خسته شد نرفت سراغ پست پایینی ایشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالا کچل بشه.

بهناز تو هم از فعالیتت کمتر کن آبجی اینجوری میترسم الکترونهات پایداریشون رو از دست بدن منفجر بشی خیلی اکتیوووووووووووووو شدیاااااااااااااااااااااا

چقد فعال شدم به قول نرجس.وای نرجس فک نمی کردم آقای ب همین استادتون اینقد خداشناس باشه

بچه می خوام واستون از ی پیرزن دوس داشتنی بگم که خیلی به دلم نشست.با اینکه مشکلات زیادی داشت ولی خیلی خوب بود

راستش اسم دقیقشو نمی دونم ولی این پیرزن مادر شوهر خاله مامانمه که ما بهش میگم ننه حسن(حسن شوهر خاله مامانمه)ولی خودش به خودش میگه ننه حسنو

ننه حسنو دختر یکی از سران بزرگ بوده که بابابزرگش موسس یکی از روستاهای اطراف شهر ما بوده.

ایشون73سالشونه ولی با اینکه سنشو از مامان بزرگ من حدودا10-12سال بیشتره اما انگار دختر مامان بزرگم بود.سفید سفید سفید با لپای گلی و لب قرمز کوچولو و موهای حنایی و یکم سفید

حالا ما از خوشکلی این به وجد اومده بودیم که خاله مامانم گفت اگه مامانشو ببینید میگه این زشته.تو کفش موندم که اون دیگه چطوری که این در برابرش زشته

همه فامیل ننه حسنو رو دیده بودن الا من.تا اینکه وقتی واسه مراسم نوعیدی پژمان اومدن شهر ما دیدمش

طفلی آلزایمر گرفته.چند سال پیش بخاطر ی سرماخوردگی که بهش رسیدگی نشده مغزش عفونت کرده.کسای که مغزشون عفونت می کنه اگه زیر35سال باشن قصر در میرن و چند روز آلزایمر دارن و بعد به روال عادی زندگی برمی گردن اما کسای که بعد از 35سالگی دچار این عارضه میشن کم پیش میاد که از آلزایمر رهایی پیدا کنن

ننه حسن الان بیشتر ساعات زندگیشو تو دورانی که تازه ازدواج کرده و بچه دار شده سپری می کنه

خاله مامانم تعریف می کرد مواقعی که پیش ماست،موقع ظرف شستن که میشه ی گوشه میشینه و خوب گوش می کنه ببینه کی شستن ظرفا تموم میشه و دیگه صدای تلق پلق ظرفا و شر شر آب نمیاد و بعد میگه فرنگیس والا اگه ظرفی چیزی هست بگو من بشورم واست.این وضعیت به همین روال ادامه داشته تا اینکه خاله می گفت ی روز بعد از ناهار گفتم حسن پاشو ظرفا رو بشور.می گفت اینو گفتم بلا گفتم.می گفت آستیناشو زد بالا گفت مگه ننه حسنو مرده که حسنو ظرف بشوره؟الان ظرفا رو میشورم.من که می دونم از عمد گفتی حسنو ظرفا رو بشوره که من پاشم

البته ناگفته نماند توصیه دکتره که بهش کار بدن و فعالیت داشته باشه

ننه حسن فقر آهن داره و نباید  بیشتر از ی چای در روز بخوره اما اینجا که اومده بود جلوش ول شده بود.خودش که یادش نمی موند چن تا چای می خوره ما هم چن روز اول خبر تداشتیم چای واسش بده پس تند تند چای به خوردش می دادیم.بعد ی شب که خاله حساب کرد دیدیم همون روز6تا چای خورده.بیچاره ی تو سری محکم به خودش زد و گفت خاک بر سر ننه حسنو که اینقد چای خورده.

خونه داییم که بود تا شامشو می خورد می رفت طبقه بالا و می گفت من رفتم تو اتاقم بخوابم آخه گویا دوران جوونیش تو قصر باباش اتاقش طبقه دوم بوده.

خاله تعریف می کرد اوایل بیماریش همش می گفته فرنگیس بزار برم خونه خودم.شوهرم از سرکار اومده باید واسش غذا درست کنم.بچم کوچیکه باید بهش شیر بدم.این وضع چندین وقت ادامه داشته تا اینکه خاله کفری میشه و میگه چه شوهری چه کشکی.شوهرت مرده کجای کاری.این بیچاره هم که تازه اول زندگیش بوده به خیال خودش داد و شیون راه میندازه که بدخت شدم و اینا و تا صبح در غم فراق شوهرش گریه می کنه. ی سری دیگه گریه زاری راه میندازه که ی بسته گوشت بهم بده برم واسه شوهرم غذا بپزم از سرکار میاد.که خاله ی بسته گوشت بهش میده و اونم بار و بندیلو بر میداره و میره وسط فضای سبز مجتمع میشه و واسه شوهرش غذا میپزه

ی سرس دیگه که خاله آش پخته بوده از خاله ی کاسه اش می گیره و اسم یکی از همسایه های قدیمیشو میاره و میگه می خوام اشو بدم به اون و بعدش اشو میده به واحد کناری که به حساب خود اون همسایه خودش بوده

ی روز که خونه دایی داشتیم سبزی پاک می کردیم اونم به جمعومون پیوست و رفت به اون زمانا

گفت ما موقعی....................زندگی می کردیم از فلانی سبزی می گرفتیم.زمینشم فلان جا بود

دیدیم مرضیه تعجب زده شده.گفتیم چته؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت راست میگه.این آدم تو همین منطقه ای که میگه زمین سبزی داره.

واسمون از حقوق گفت.گفت شوهرم تو صنایع فولاده.ماهی120تومن میگیره.نصفشو میدم به کسی که اون ماه خونش بودم و نصفشو پس انداز می کنم که اگه ی زور بچه هام نبودم و مهمون اومد برم کارت بکشم از حسابم بردارم و واسه مهمونام خرید کنم.این که اینقدم به روز بود واسمون تعجب برانگیز بود

البته اان حقوقش۷۰۰تومنه.ی حساب کتابای می کرد که نگو و نپرس.میگفت من روزی۱۰۰گرم گوشت می خوام میشه اینقد.اینقد برنج می خوام میشه اینقد.بقیشم پس اناز می کنم واسه خرج کفن و دفنم.چه عاقبت اندیش

نمازشم که سر وقت سر وقت بودوخاله می گفت با اینکه آلزایمر داره موندم چرا سواد و نماز و حقوقشو از یاد نبرده.

بچه ها سوادشم سواد مدرسه ای بود نه سواد مکتب خونه ای.عین بلبل قران و بقیه نوشت ها رو می خوند.کنار زنداییم نشسته بود(مامان پژمان)و به عکس پژمان نگاه می کرد و می گفت اخی چه جوونی بوده.خدا به مادر پدرش صبر بده.بدبختا چی می کشن.می دونست واسه چی اومده اینجا ولی هربار که می گفت مامان پژمان کیه و بهش نشون میدادیم واسه سری بعد یادش نبود

از مامانش واسمون گفت.هنوز زندس و15 سال اختلاف سنی دارن و سرحال سرحاله.یکی از زنداییامو گرفته بود می گفت این ننمه.اون زنداییمم خوشش اومده بود می گفت راست میگه.من ننشم

یکی از زنداییام می خواست چادرشو بده خاله مامانم برش بزنه.دیدیم نخ و سوزن و قیچی برداشته میگه بیا جلو تا ننه حسنو برات درست کنه.واقعا هم بلد بودااااااااااا

داییم زنگ میزد که واسه چیدن محصولای باغش کارگر بگیره،رفت گوشی رو از داییم گرفت گفت پس ننه حسنو واسه چی خوبه.پاشو بریم تا هر چی هست واست بچینم

وقتی بی تابی ما رو در فراق پژمان میدید آروممون میکرد و از سختیای مرگ شوهرش واسمون می گفت.حرفاش حرفای خارق العاده ای نبود ولی عجیب اروممون می کرد.موقع برگشتن به شهر خودشونم بزور رفت.می گفت می خوام پیش ننم بمونم.اینجا خیلی احتراممو دارن.ماها هم دوس داشتیم بمونه اما خاله گفت مسئولیتش بالاست.خلاصه که بعد از کلی گریه و زاری رفت خونش.خونه مامان بزرگم که موقع رفتن اونجا بود 2 طبقس.می گفت فرنگیس بریم بالا با ننم خدافظی کنم.اون که پا نداره از پله ها بیاد پایین.بیچاره ف می کرد مامانش اون بالاست

راستی ی بیت قشنگم می خوند که خیلی دوس داشتم

هر چه خدا خواست همان میشود

هر چه دلم خواست نه آن میشود

دلم واسش تنگ شده.با همه مشکلاتی که داشت تو دل برو بود.راستش دیشب خواب دیدم که مرده.واسه اینه که تصمیم گرفتم ازش بنویسم.صداش طنین انداز بود.گرم و با محبت.دلم واسه صداش واسه آره گفتنای با ناز و عشوش تنگ شده.

خدایا به ننه حسن و همه بیمارا کمک کن تا بهبودیشونو بدست بیارن

آمین یا رب العالمین

بهناز

بعد از بیشتر از هفته اومدم

سلام بچه ها

خوبید؟

اون موقع ها میومدم نت غصه میخوردم که چرا اسم بهناز نیست حالا اومدم میبینم نظر نیست من تایید کنم همه رو بهناز تایید کرده

بیشتر از یه هفته هست که نت ندارم الانم خونه بابابزرگم هستم و با کام خالم وصلیدم. دارم کام رو ترک میکنم.

این شرکتی که ازش ای دی اس ال خریده بودم قیمتاشون رفته بالا سرعتشون اومده بایین واسه همین میخوام انصراف بدم برم سراغ یه شرکت دیگه تا اون شرکت جدیده وصل کنه اینترنت رو طول میکشه

خیلی وقته نبودم نمیدونم نمیدونم چی بگم.

آهان

یه استاد زبان داریم اولشخیلی بهمون گفتن خوب نیست ترسناکه و این برنامه ها ولی من ازش خوشم اومده حرفاش قشنگه و واقعا استاده خیلی دوسش دارمپ

یکی از پاهای استادمون مشکل داره به خاطر فلج اطفال فلج شده ولی بهمون میگه:

تو زندگیتون به خدا توکل کنید و مثبت فکر کنید من پام سه سالم بوده فلج شده یه چشمم یه مشکلی پیدا کرده که تو هر یه ملیون نفر یه نفر این بیماری رو میگیره بعد من 15 تا حساب بانکی دارم تو هیچ کدوم 1000 تومن برنده نمیشم بعد از بین یه میلیون نفر من چشمم مشکل داره. میگفت: تا حالا شده واسه اینکه بخوایید از تختتون بلند بشید فکر کنید چ طور بلند شید کار مسخره ای هست ولی من باید 10 دقه فکر کنم که چه طور پام رو بذارم رو زمین و بلند شم که راحت تر باشم ولی در عین حال خدامو دوست دارم و شکر میکنم و بهش توکل میکنم.

یه جورایی فهمیدم من چقدر ناشکرم با کوچکلرین مشکلی که پیش میاد واسم کلی گله میکنم از خدا ایشالا که بتونم خودمو تغییر بدم.

قربون همتون

بوس بای

نرجس

و اما بیرون رفتن ما 3 تا................................

چطوریا هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همون طور که گفتم خرید اصلی ما پارچه واسه فرم مدرسه بود.مامانم گفت حالا که داری میری پارچه بخری واسه داداشتم بخر.گفتم خب چه رنگی؟؟؟؟؟؟؟؟از کدوم پارچه فروشی؟؟؟؟؟؟؟

گفت زنگ بزن زندایی.................ازش بپرس.آخه پسر اون از پارسال تا حالا همون مدرس.خلاصه که زنگ زدم و بعد از چاق سلامتی میگم زندایی پارچه مدرسه واسه داداشم از کجا بگیرم؟؟؟؟؟راستی اون خیاطی که فرم بچه ها رو می دوزه کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت اولا که بی زحمت واسه عرفانم پارچی بگیر

دوما پارچه فروشیه فلان مرکز خریده اما نمی دونم کجاش

خیاطیه پاساژ فلانه اما نمی دونم کجاش

واسه عرفانم پارچه بگیر اما نمی دونم چقد

گفتم خسته نباشید

ساعت 5:15 نرجس تک زد که بیا سر کوچه

بدو بدو رفتم سر کوچه دیدم هنوز نیومدن.به فکر فرو رفتم که یادم اومد کیف پولیمو نیاوردم.پس دوباره بدو بدو به سمت خونمون رفتم و انگشتمو گذاشتم رو زنگ و مثه جت رفتم داخل و کیف پولیمو برداشتم

دوباره سرکوچه برگشتم.دیدم بر خلاف همیشه که نور آفتاب اذیتم نمی کرد،داره اذیتم می کنه.اندکی تامل کردم و فهمیدم عینک آفتابیمو نزدم.مجددا بدو بدو به سمت خونه برگشتم و عینکمو برداشتم و همین که اومدم پامو از در بزارم بیرون،یادم اومد که کلیدم برنداشتم.پس فل فور کلیدم برداشتم و رفتم سرکوچه و بعد از چن دقیقه نرجس اینا اومدن.

ساعت 5:31 بود که من سوار ماشین نرجس اینا شدم و بعد از سلام و احوال پرسی به سمت خونه بابابزرگ فرنوش راه افتادیم

فرنوشم با 2 تا  کیف سوار شد و بعد از احوال پرسی گفتم چرا 2 تا کیف داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت خب کانونم قراره برمااااااااااااااااا

دیگه رسیدیم به اون مرکز خریدی که قرار بود بریم.بعد از تشکر و خداحافظی با بابای نرجس،راه افتادیم.

یک سوم از طول مرکز خریدو پیموده بودیم که رسیدیم به مغازه ای که قرار بود واسه خودمون پارچه بخریم.شلوغ بود.بجای صاحب اصلیشم که دخترش باهامون دوست بود ی شاگرد گاگول بود.اندازه پارچه من و نرجس با فرنوش فرق می کرد.3تا شو همینطوری گذاشته تو نایلون.میگیم کدوم کمترس؟؟؟؟؟؟

میگه نمی دونم.

نرجس یواش گفت:شاسکوله

منم بلند گفتم:قربون شاسکول.از شاسکولم بدتره که 3 تایی زدیم زیر خنده که اینقد بلند گفتم............

از اون مغازه بیرون اومدیم و چند تا کیف جومونگ و بن تن دیدیم و مسخره کردیم که بریم از اینا بخریم واسه مدرسه.

رسیدیم به مقنعه فروشی و 3 تا مقنعه 90 سانتی خریدیم که من و فرنوش دیروز رفتیم عوضش کردیم و 80 گرفتیم.همون جا هم من ی جوراب واسه داداشی برداشتم.به بچه ها میگم اندازشه؟؟؟؟؟؟؟؟

پسره گفت چند سالشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم 7 سالشه ولی 6سالشه.من و فری و نری و فروشنده از خنده ریسه رفته بودیم ولی زود خودمونو جمع کردیم و وگفتم یعنی اینکه ریزه میزس.

بعد از حساب کردن رفتیم سراغ بقیه پارچه فروشبا که واسه نوید و عرفان پارچه بخریم.دایی آدرس 2 تا پارچه فروشی داد که یا از این بگیر یا از اون.اولیش که ی دختره توش بود گفن فروشندش نیست.رفتیم سراغ اون یکی که اصلا نمی دونست فرم مدرسه نوید(اسم مدرسه هم نویده)چه رنگی.دوباره رفتیم سراغ قبلی که گفت10 دقیقه دیگه میاد.پس راه افتادیم به سمت آخر مرکز خرید که من عطر بخرم.چند روز قبلش با دختر داییم اومدیم اما اینقد عطر امتحان کردیم که گیج شدیم و قهوه هم نداشت که از گیچی در بیایم و نخریدیم و وقتی برگشتیم خونه از بوی یکیش که رو آستین دختر داییم بود خوشم اومد و قرار شد بگیرمش وهمون روز میگم فاطیما این شماره چند بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه یا 10 یا 11 یا 12 یا 14

خلاصه رفتیم و گفتم عطر10 و11و12 و 14 رو بیارین

گفت چه شماره هایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این بار گفتم:

10 و 12 و 14 و 11.البه عمدا نبود

نرجس زده بود زیر خنده که چرا این مدلی گفتی.

 

دختره میگه یکی بیشتر نیستا.یکی می خواین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم نه 2 تا می خوایم.آخه فرنوشم می خواست.

گفت اره 2 تاس

گفتم حالا اگه این دوستمونوم بخواد نمیشه 3تا؟؟؟؟؟؟؟؟

من مسخرش کردم که می گفت یکی وقتی گفتم فرنوشم می خواد شد 2 تا،نرجس باورش شده بود می گفت من نمی خوام که.........

حساب کردیم و برگشتیم به اون پارچه فروشی.هنوز صاحبش نیومده بود.تصمیم گرفتیم بریم خیابون کناری واسه نرجس کفش مشکی ساده پاشنه دار واسه عروسی داییش بگیریم.رفتیم کل کفش فروشیای خیابونو گشتیم اما اون چیزی که می خواستیم نصیبمون نشد.دوباره برگشتیم به اون پارچه فروشی.از اونجایی که نمی دونستیم چقد پارچه می خوان گفتم اندازه کلاس اولی و کلاس دومی.حالا هم که مامانم پارچه ها رو دیده میگه خیلی زیاده.2ساعت طول کشید تا بهم دادن.ماشین حسابشونم خراب بود و سر حسابش پدرمو در آوردن.من حساب می کردم اونا می گفتن تو اشتباه میگی که دیگه با ماشین حساب گوشیشون زدن و دیدن حساب من درست بود.تو این حینم نری و فری رفتن دکمه ریلی خریدن.

دوباره رفتیم خیابون قبلی  که هم من پارچه واسه شلوار بگیرم هم نرجس ساتن همرنگ لباسش

مواد مورد نیازو خریدیم و راهی کافه شدیم

آب هویج بستنی که مهمون نرجس بودیمو خوردیم و بعدشم ی دل سیر از کلمن اونجا آب خوردیم که پسر کلی بد بد نگامون کرد.کافه دقیقا کنار ی پاساژه.جلو پاسازه که وایساده بودم واسه خداحافظی من و فرنوش چی که ندیدیم.........................

ی دختر10-11خیلی تپل ی تونیک پوشیده بود که زد بالا و دستشو کرد تو شلوارش............

من و فرنوش از خنده روده بر شده بودیم. مامانشم اصلا عین خیالش نبود.بچه هم سالم بود که بگیم کم داشت که این کارو کرد

اینجا بود که یادمون اومد لباس نرجسو ندیدیم.پس رفتیم تو ی خیابون و تو اولین روسری فروشی به بهونه ست کردن ی شال همرنگ با لباسه،لباسه رو دیدیم.بعدم نرجس رفت تو هم خیابون که به خاله هاش بپیونده آخه16شهریور عروسی 2 تا از داییاشه و درگیر خریدن.من و فرنوشم رفتیم ایستگاه که اول من سوار تاکسی شدم و بعدش فرنوش.

ساعت 8و خرده ای رسیدم خونه و 8:30 فرنوش زنگ زد واسه مانتوت میای پیش خیاط من؟؟؟؟

قرار بود مامان نرجس واسم بدوزه اما چون هم عروسی داداشاشه و هم قراره برن مسافرت،گفتیم مزاحمشون نشیم

منم قبول کردم و قرار شد مامانش وقت بگیره.

دیروز عصرم یعنی یکشنبه 5 شهریور من و مامان و مامان فرنوش و فرنوش و پسرخالش رفتیم خیاطی و بعدم رفتیم مقنعه هامونو عوض کردیم و فرنوش شلوار خرید و مامانم واسه نوید لباس خرید و منم گردنبدمو که تعمیر بود گرفتم و بعدش من 2 تا جاحوله ای یکی دختر یکی پسر و فرنوش 2 تا بسکت لباس یکی فیل یکی سگ خرید.

جا حوله ای رو قیمت می کنیم میگه

 پادارش اینقد

جانبازش(پا نداشت)اینقد

شهیدش(فقط سر بود.بدون پا و بدن)اینقد

کلی با فرنوش خندیدیم

بعدشم مهمون مامان فرنوش آب هویج خوردیم و از هم جدا شدیم و راهی خونه هامون شدیم

امروزم که همش من و فرنوش درگیر بودیم.فرنوش با مامانش رفته بودن واسه گلنوش(خواهر فرنوش)پارچه بگیرن که من بهش گفتم واسم ی شارژم بگیر.بعدشم اشتباه وارد کردم و تا ساعت6درگیر بودیم که چیکارش کنیم که گفتن بعد از 12 ساعت درست میشه

وای راستی صبح مدرسه اس داده که امسال پوشیدن چادر الزامیست.هر کسم نمی تونه بپوشه بره ی مدرسه دیگه.اه اه اه

راستی فرنوشم کانون نرفت

چقد حرف زدم

تا بعد بابای

بهناز

بالاخره روز موعود رسید

سلام سلام سلام

حال و احوال چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟

تصمیم گرفتم شاد باشم.اولین اقدامیم که واسه شاد بودن کردم این بود که واسه تک تک پستای سرگرمی نت کامنت گذاشتم که فک کنم الان شاخ علی و پارسا در اومده

بالاخره روز موعود فرا رسید.امروز قراره ۳ تایی بریم بیرون.هم واسه خریدن پارچه واسه فرم مدرسه هم واسه با هم بودن و هم واسه خوردن آ هویج بستنی که مهمون نرجسیم7_4_33.gif(البته ما غلط کنیم از اینا بخوریم) نری باورت میشه دیشب همش خواب آب هویج بستنی می دیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته با یگانه و صفری رفته بودم بیرون!!!!!!!!!!!!!!

قرارمون ساعت۵:۳۰سر مرکز خریده خیابون امامه که قراره فرنوش زودتر از ما بره و منتظر ما وایسه و تا مارو دید این شکلی بشه

خلاصه اینکه قراره بریم شهر گردی.راستی مدل مانتومونم مدل مانتو سوم راهنماییمونه که خیلی دوسش داشتیم و نگین و حدیث از دی ناینم باهاش سرگرم بودن بخاطر دکمه ریلیش.

مدل مانتومون برش دار با جیب تو درز و دکمه ریلیه.خیلی دوسیش دارم

فرنوش ساعت۷:۳۰کلاس داره و باید تا اون موقع کارامونو تموم کنیم.شاید ماجرای یرون رفتنمونو با نرجس ادامه همین پست از تو کافی نت گذاشتیم

تا بعد

بهناز