امروز پستمون با همیشه فرق داره.این دفعه میخوام درباره خودم و واسه خودم بگم تا هر وقت حس کردم از خودم دور شدم بیام و بخونمش تا یکم به یاد اون چیزایی بیفتم که داشتم دارم و ایشالا خواهم داشت ولی یکم نسبت بهشون بی تفاوت شدم:
۱.خدای من! میخوام تصمیم بگیرم که خیلی زیاد درس بخونم
خیلی بیشتر از اینکه الان دارم میخونم تا امید بابا و مامان و آقاجونم نا امید نشه تا بتونم تو یه دانشنگاه خوب یه رشته خوب(ایشالا دارو سازی)قبول شم تا بابا و مامانم بتونن سرشون رو بالا بگیرن و با افتخار بگن دخترمون داروسازه نه فقط واسه اینکه به بقیه بگن و پزش و بدن واسه اینکه به همه ثابت شه که خانواده ام خیلی واسم زحمت کشیدن و من قدرش رو دونستم .خدایا تو کمکم کن و دستم رو بگیر خیلی محکم بگیر.![]()
۲.خدای من! خودت میدونی
که گاهی وقتا نمازم زیک زاکی بوده و اینم میدونی که الان نیست کمکم کن تا از این به بعد هم نمازم سر وقت و از ته ته ته دلم . فقط واسه رضایت تو باشه کمکم کن تا اگه بدم خوب شم و اگه خوبم خوبتر
۳.خدای من!کمکم کن تا خودم باشم خود خود خود خودم. خودم باشم و تو رو تو وجودم داشته باشم و از موفقیت های دیگران درس بگیرم و راهکاراشون رو عملی کنم و از ذلت و خواری دیگران هم عبرت بگیرم و از هر چی بدی هست دوری کنم
۴.خدای من!کمکم کن تا به دنیا وابسته نشم .به آدمای دنیا وابسته نشم و به دوستام زیاد دل نبندم حتی بهناز و فرنوش که بهترین و عزیزترین دوست........نه خواهرام هستند تا سفره دلم رو خیلی واسشون باز نکنم بدی ندیدم ازشون واقعا ندیدم ولی خدایا خوبه دل آدم گاهی یه راز و رمزایی توش باشه هی دلشو قلقلک کنه![]()
۵.خدای من!چرا به من خواهر ندادی
آخه میگن هیچکی مثل خواهر نمیشه واسه آدم. اگه خواهر داشتم خیلی حرف داشتم باهاش بزنم حرفایی که به هیچکس غیر از خواهر نمیشه زد ولی زهرا جون خاله مرسی که برام خواهری کردی بازم خواهرم باش و به حرفام گوش کن عب نداره به مامانم بگی مامان دیگه حسودی نمیکنم ولی مژگان نباید بگه![]()
۶.خدای من!خوشحالم از اینکه هیچ وقت هیچ چیز رو تو زندگیم از خونوادم پنهون نکردم و نمیکنم و کمکم کن تا از این به بعد هم همین جور باشه
۷.خدای من!کمکم کن این چیزایی رو که الان گفتم یه ساعت دیگه یادم نره و همچنان کمکم کن
آخیش راحت شدم ولی خیلی حرف زدم ولی نصف دلم خالی شد بقیه رو هم میرم به آبجی زهرام بگم ایشالا امشب داره میاد خونمون![]()
نرجس![]()
اين وبلاگ متعلق سه تا رفیق نسبتا دیرینه هست اول بهتره راجع به آشناییمون بگم واستون :اون موقع ها که کلاس اول ابتدایی بودیم روز اول مهر دختر قد بلندی رو دیدم بعد از اتمام مدرسه زمانی که به خانه برگشتم تصمیم گرفتم به پارک محلمون برم اونجا بود که همون دختر رو دیدم ولی روم نمیشد برم پیشش تا اینکه اون اومد و با هم آشنا شدیم و جالب این بود که من همون روز رفتم خونشون رفت و آمدها خونوادگی شد و ۵سال ابتدایی هم با تموم خاطرات تلخ و شیرینش گذشت تا اینکه مدرسه نمونه دولتی شهرمون قبول شدیم رابطه ها همچنان ادامه داشت تا اسفند ماه که قرار شد یه اردوی ۵یا۶ روزه مشهد بریم همونجا بود که با یکی دیگه از همکلاسیهامون به اسم فرنوش حسابی صمیمی شدیم و دوباره دوستیمون خونوادگی شد الان کلاس دوم دبیرستان رشته ی تجربی و فوق العاده مشتاق داروسازی هستیم تری کی پی هم خودمون سه تا هستیم که دوستامون و خانواده هامون بهمون نسبت دادن به معنای سه کله پر اسم اعضا هم بهناز و فرنوش و من یعنی نرجس امیدوارم بازم دوست داروساز یا هر شغل شریف دیگه ای پیدا کنیم