سلام
خیلی ناراحتم
نمیدونم چی باید بگم
اول نمیخواستم اصلا این پست رو بذارم چون گفتم تو وبمون خاطراهای خوبمون باشه تا راحت تر خاطرات بد رو فراموش کنیم ولی دیدیدم چیزی هست که فراموش شدنی نیست:
امروز صبح مامان فرنوش بهم خبر داد که پسر دایی بهناز فوت شده دارم دیوونه میشم باورم نمیشه ولی خب اتفاق خبر نمیکنه
بهناز جون به تو و خانوادت مخصوصا زن دایی و داییت و دو پسر دایی دیگت تسلیت میگم
ایشالا که غم آخرتون باشه

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:4 توسط نرجس و بهناز و فرنوش
|
اين وبلاگ متعلق سه تا رفیق نسبتا دیرینه هست اول بهتره راجع به آشناییمون بگم واستون :اون موقع ها که کلاس اول ابتدایی بودیم روز اول مهر دختر قد بلندی رو دیدم بعد از اتمام مدرسه زمانی که به خانه برگشتم تصمیم گرفتم به پارک محلمون برم اونجا بود که همون دختر رو دیدم ولی روم نمیشد برم پیشش تا اینکه اون اومد و با هم آشنا شدیم و جالب این بود که من همون روز رفتم خونشون رفت و آمدها خونوادگی شد و ۵سال ابتدایی هم با تموم خاطرات تلخ و شیرینش گذشت تا اینکه مدرسه نمونه دولتی شهرمون قبول شدیم رابطه ها همچنان ادامه داشت تا اسفند ماه که قرار شد یه اردوی ۵یا۶ روزه مشهد بریم همونجا بود که با یکی دیگه از همکلاسیهامون به اسم فرنوش حسابی صمیمی شدیم و دوباره دوستیمون خونوادگی شد الان کلاس دوم دبیرستان رشته ی تجربی و فوق العاده مشتاق داروسازی هستیم تری کی پی هم خودمون سه تا هستیم که دوستامون و خانواده هامون بهمون نسبت دادن به معنای سه کله پر اسم اعضا هم بهناز و فرنوش و من یعنی نرجس امیدوارم بازم دوست داروساز یا هر شغل شریف دیگه ای پیدا کنیم